چون كنى طبع پاك خويش پليد * چه كنى روى سرخ خويش سياه
نان فروزن به آب ديدهء خويش * وز دَرِ هيچ سفله شير مخواه « 1 »
* * *
در باغ گل فرستد هرنيمشب عبير * وز شاخ عندليب بسازد همى صفير
رخسار آن نگار به گل برستم كند * و آنروى را نماز برد ماه مستنير
اى آفتابچهره بت زاد سروقد * كز زلف مشك بارى وز نوك غمزه تير
بنگاشته چنين نبود در بهار چين * تمثال روى يوسف يعقوب بر حرير
از برگ لاله دو لب دارى فرازِ وى * يكمشت حلقهء زره از مشك و از عبير
گويى كه آزر از پى زهره نگار كرد * سيمينْش عارضَين و بر او گيسوان چو قير
گويى كمند رستم گشت آن كمند زلف * كز بوستان گرفته گل سرخ را اسير
گويى خدايش از مى چون لعل آفريد * يا دايگانش « 2 » داده ز ياقوت سرخ شير
* * *
گوگرد سرخ خواست ز من سبزه من پرير * امروز اگر نيافتمى روى زردمى
گفتم كه نيك بود كه گوگرد سرخ خواست * گر نان خواجه خواستى از من چه كردمى !
* * *
اى خوبتر ز پيكر ديباى ارمنى * اى پاكتر ز قطرهء باران بهمنى
آنجا كه موى تو همه برزن به زير مشك * و آنجا كه روى تو همه كشور بروشنى
اندر فرات غرقم تا ديده با منست * و اندر بهار حسنم تا تو برِ منى
ار انگبين لبى سخن تلخ مر چراست ؟ * ور ياسمين برى تو بدل چونكه آهنى ؟
منگر به ماه ، نورش تيره شود زرشك * مگذر بباغ ، سرو سهى پاك بشكنى
خرّم بهار خواند عاشق ترا كه تو * لاله رخ و بنفشه خط و ياسمن تنى
ما را جگر بتير فراق تو خسته گشت * اى صبر بر فراق بتان نيك جوشنى « 3 »
هامش
( 1 ) - اين قطعه در ديوان انورى نسخه خطى كه نزد نگارنده است آمده و بيت دوم آن در مأخذ ديگر نيست
( 2 ) - دايگان : دايه . مرضعه
( 3 ) - ترجمان البلاغه ص 38 ، 50 ، 80