* * *
چو يكچندگاهى برآمد برين * درختى پديد آمد اندر زمين
از ايوان گشتاسپ تا پيش كاخ * درختى كَشَن بيخ و بسيار شاخ
همه برگ او پند و بارش خرد * كسى كو چنان برخورد كى مِرَد
خجسته پيى نام او زردهشت * كه آهرمن بدكنش را بكشت
بشاه جهان گفت پيغمبرم * ترا سوى يزدان همى رهبرم
يكى مجمر آتش بياورد باز * بگفت از بهشت آوريدم فراز
جهانآفرين گفت بپذير اين * نگه كن بدين آسمان و زمين
كه بىخاك و آبش برآوردهام * نگه كن به دو تاش چون كردهام
نگر تا تواند چنين كرد كس * مگر من كه هستم جهاندار و بس
گرايد و نكه دانى كه من كردم اين * مرا خواند بايد جهانآفرين
ز گوينده بپذير بِه دين اوى * بياموز ازو راه و آيين اوى
نگر تا چه گويد برين كار كن * خرد برگزين اين جهان خوار كن
بياموز آيين دين بهى * كه بىدين نه خوبست شاهنشهى
چو بشنيد ازو شاه به دين بِه * پذيرفت ازو دين و آيين بِه
نَبرده برادَرْش فَرّخ زَرير * كجا ژَندهپيل آوريدى به زير
پدَرْشْ آن شه پير گشته ببلخ * كه گيتى بدِلش اندرون بود تلخ
سران بزرگ از همه كشوران * پزشكان دانا و گندآوران
همه سوى شاه زمين آمدند * ببستند كُشتى بدين آمدند
پديد آمد آن فَرَّهِ ايزدى * برفت از دل بدسگالان بدى
15 - معروفى بلخى
ابو عبد اللّه محمّد بن حسن معروفى بلخى از شاعران عهد سامانى بوده و بنقل عوفى « 1 » امير رشيد عبد الملك بن نوح ( 343 - 350 ) را مدح گفته و بنابرين در نيمهء اول قرن چهارم ميزيسته است .
از اشعار اوست :
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ج 2 ص 16