تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
بكردار درفش كاويانى * بنقش وَشَى و كوفى سراسر بپوشيده لباس فرودينى * بيفگنده لباس ماه آذر گل اندر بوستانان بشكفيده * بسان گلبنان باغ پُربَر تو گويى هريكى حور بهشتيست * بدست هريك از ياقوت مِجْمَر به صد گونه نگار آراسته باغ * بنقش وَشّى و نقش مسطّر بكاخ مير ما ماند به خوبى * گشاده بر همه آزادگان در سحرگاهان كه باد نرم جنبد * بجنباند درخت سرخ و اصفر تو پندارى كه از گردون ستاره * همى باريد بر ديباى اخضر نگار اندر نگار و لون در لون * هزاران در شده پيكر بپيكر به زير ديبَهِ سبز اندر اينك * ترنج سبز و زرد از بار بنگر يكى چون حقه‌يى از زرّ خفچه است * يكى چون بيضه‌يى بينى ز عنبر درخت سبز تازه شام و شبگير * كه ماه از بر همىتابد بر او بر درفش مير بو سعدست گويى * فروزان بر سرش بر تاج گوهر . . .
* * *
شب سياه بدان زلفكان تو ماند * سپيد روز به پاكى رخان تو ماند عقيق را چو بسايند نيك سوده‌گران * گر آبدار بود با لبان تو ماند ببوستان ملوكان هزار گشتم بيش * گل شكفته برخساركان تو ماند دو چشم آهو و دو نرگس شكفته ببار * درست و راست بدان چشمكان تو ماند كمان بابليان ديدم و طرازى تير * كه بركشيده بود بابروان تو ماند ترا بسرو اين بالا قياس نتوان كرد * كه سرو را قد و بالا بدان تو ماند
* * *
به دو چيز گيرند مر مملكت را * يكى پرنيانى يكى زعفرانى يكى زَرِّ نام مَلِك برنبشته * دگر آهن آب دادهء يمانى كرا بويهء وصلت ملك خيزد * يكى جنبشى بايدش آسمانى زبانى سخنگوى و دستى گشاده * دلى هَمْشْ كينه هَمَش مهربانى