تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 416

مساهمون:

ص٤١٦
و گرنه بر بلا خواهى گذشتن * بر آتش بگذر و بر دَرْش مگذر بسان آتش تيزست عشقش * چنان چون دو رخش همرنگ آذر بسان سرو سيمينست قدّش * و ليكن بر سرش ماهِ منوّر فريش آن روى ديبارنگ چينى * كه رشك آرد بر او گلبرگ تر بر فريش آن لب كه تا ايدر نيامد * ز خُلد آيين بوسه نامد ايدر از آن شكّرلبانست اينكه دايم * گدازانم چو اندر آب شَكَّر از آن لاغر ميانست اينكه عشقم * چنين فربى شدست و صبر لاغر بچهره يوسف ديگر و ليكن * بهجرانش منم يعقوب ديگر اگر بتگر چنو پيكر نگارد * مريزاد آن خجسته دست بتگر وگر آزر چنو دانست كردن * درود از جان من بر جان آزر صنوبر ديدم و هرگز نديدم * درخت سيم‌كش بر سر صنوبر مرا گويد ز چندين شعر شاهان * وُ چندين عاشقانه شعر دِلبر كم از شعرى كه سوى ما فرستى * نه‌ام اندر خور گفتار وزدر « 1 » ؟ مگر خود شعر بر من برنزيبد * مگر خود نيستم اى دوست درخور چرا ننويسيم بارى مديحى * ز مير نامداران شاه مهتر به من ده تا بدارم يادگارى * بپردهء چشم بنويسم بعنبر بحلقهء زلفك خويشش ببندم * چو تَعويذى فروآويزم از بر چو نام آن نگار آمد بگوشم * فروباريدم از چشم آب احمر فراقم صورتى شد پيشم اندر * خيالى ديدمش مكروه و منكر بترسيدم كه ناگاهان كنارم * تهى گرداند از بستان عبهر چو از من بگسلد كى بينمش باز * كى آيد اين گذشته رنج را بر فروباريد ابر ديدگانم * بر آن خورشيد كش بالا صنوبر همى بگريستم تا ز آب چشمم * چو روى يار من شد روى كشور چو روى يار من شد دهر گويى * همى عارض بشويد به آب كوثر
هامش
( 1 ) - ازدر : لايق . يعنى آيا لايق گفتار نيستم ؟
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 416 | ذبيح الله صفا