كه مُلْكَت شكاريست كاو را نگيرد * عقاب پرنده نه شير ژيانى
دو چيزَست كاو را ببند اندر آرد * يكى تيغ هندى دگر زرِّ كانى
بشمشير بايد گرفتن مر او را * بدينار بَسْتَنْش پاى ار توانى
كرا بخت و شمشير و دينار باشد * نبايد تنِ تير و پشت كيانى
خرد بايد آنجا وجود و شجاعت * فلك مملكت كى دهد رايگانى
* * *
برافگند اى صنم ابر بهشتى * زمين را خلعت ارديبهشتى
بهشت عدن را گلزار ماند * درخت آراسته حور بهشتى
زمين برسان خونآلوده ديبا * هوا برسان نيل اندوده وَشتى « 1 »
بطعم نوش گشته چشمهء آب * برنگ ديدهء آهوى دشتى
چنان گردد جهان هَزْمان كه گويى * پلنگ آهو نگيرد جز بكشتى
بتى بايد كنون خورشيد چهره * مهى كاو دارد از خورشيد پشتى
بتى رخسار او همرنگ ياقوت * ميى بر گونهء جامهء كنشتى
جهان طاوسگونه شد بديدار * بجايى نرمى و جايى درشتى
بدان ماند كه گويى از مى و مشك * مثال دوست بر صحرا نوشتى
ز گِل بوى گُلاب آيد بدانسان * كه پندارى گُل اندر گِل سرشتى
دقيقى چار خصلت برگزيدست * بگيتى از همه خوبى و زشتى
لبِ ياقوترنگ و نالهء چنگ * مى خونرنگ و دين زردهشتى
* * *
كاشكى اندر جهان شب نيستى * تا مرا هجران آن لب نيستى
زَخْمِ عقرب نيستى بر جان من * گرو را زلف مُعَقْرَب نيستى
ور نبودى كوكبش در زير لب * مونسم تا روز كوكب نيستى
ور مركّب نيستى از نيكوى * جانم از عشقش مركّب نيستى
ور مرا بىيار بايد زيستن * زندگانى كاش يا رب نيستى
هامش
( 1 ) - وشتى : وشى . در پارهيى نسخ « مشتى » ثبت شده است .