تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
كه مُلْكَت شكاريست كاو را نگيرد * عقاب پرنده نه شير ژيانى دو چيزَست كاو را ببند اندر آرد * يكى تيغ هندى دگر زرِّ كانى بشمشير بايد گرفتن مر او را * بدينار بَسْتَنْش پاى ار توانى كرا بخت و شمشير و دينار باشد * نبايد تنِ تير و پشت كيانى خرد بايد آنجا وجود و شجاعت * فلك مملكت كى دهد رايگانى
* * *
برافگند اى صنم ابر بهشتى * زمين را خلعت ارديبهشتى بهشت عدن را گلزار ماند * درخت آراسته حور بهشتى زمين برسان خون‌آلوده ديبا * هوا برسان نيل اندوده وَشتى « 1 » بطعم نوش گشته چشمهء آب * برنگ ديدهء آهوى دشتى چنان گردد جهان هَزْمان كه گويى * پلنگ آهو نگيرد جز بكشتى بتى بايد كنون خورشيد چهره * مهى كاو دارد از خورشيد پشتى بتى رخسار او همرنگ ياقوت * ميى بر گونهء جامهء كنشتى جهان طاوس‌گونه شد بديدار * بجايى نرمى و جايى درشتى بدان ماند كه گويى از مى و مشك * مثال دوست بر صحرا نوشتى ز گِل بوى گُلاب آيد بدان‌سان * كه پندارى گُل اندر گِل سرشتى دقيقى چار خصلت برگزيدست * بگيتى از همه خوبى و زشتى لبِ ياقوت‌رنگ و نالهء چنگ * مى خون‌رنگ و دين زردهشتى
* * *
كاشكى اندر جهان شب نيستى * تا مرا هجران آن لب نيستى زَخْمِ عقرب نيستى بر جان من * گرو را زلف مُعَقْرَب نيستى ور نبودى كوكبش در زير لب * مونسم تا روز كوكب نيستى ور مركّب نيستى از نيكوى * جانم از عشقش مركّب نيستى ور مرا بىيار بايد زيستن * زندگانى كاش يا رب نيستى
هامش
( 1 ) - وشتى : وشى . در پاره‌يى نسخ « مشتى » ثبت شده است .