تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣
هزار بيت نسروده بدست غلام خود كشته شد . فردوسى دنبال داستان گردآورى شاهنامهء ابو منصورى گويد :
چو از دفتر اين داستانها بسى * همى خواند خواننده بر هركسى جهان دل نهاده برين داستان * همان بخردان و همان راستان جوانى بيامد گشاده‌زبان * سخن گفتن خوب و طبع روان بنظم آرم اين نامه را گفت من * ازو شادمان شد دل انجمن جوانيش را خوى بديار بود * همه‌ساله تا بُد بپيكار بود بر او تاختن كرد ناگاه مرگ * نهادش بسر بر يكى تيره ترگ بدان خوى بدجان شيرين بداد * نبود از جهان دِلشْ يك روز شاد يكايك ازو بخت‌برگشته شد * بدست يكى بنده بركشته شد ز گشتاسپ و ارجاسپ بيتى هزار * بگفت و سرآمد بر او روزگار برفت او و اين نامه ناگفته ماند * چنان بخت بيدار او خفته ماند
و باز در آغاز داستان گشتاسپ و ارجاسپ در حكايت خواب خويش از قول دقيقى گفته است :
بدين نامه ار چند بشتافتى * كنون هرچه جستى همه يافتى ازين باره من پيش گفتم سخُن * اگر بازيابى بخيلى مكن ز گشتاسپ و ارجاسپ بيتى هزار * بگفتم سرآمد مرا روزگار
و در پايان گفتار دقيقى پس از نقل هزار بيت او چنين آورده است :
دقيقى رسانيد اينجا سخُن * زمانه برآورد عمرش ببُن ربودش روان از سراى سپنج * از آن پس كه بنمود بسيار رنج بگيتى نماندست ازو يادگار * مگر اين سخنهاى ناپايدار نماندى كه بردى بسر نامه را * براندى بر او سربسر خامه را
* * *
يكى نامه ديدم پر از داستان * سخنهاى آن بَر مَنِش راستان فسانه كهن بود و منثور بود * طبايع ز پيوند او دور بود