تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
جهان را بدانش توان يافتن * بدانش توان رشتن و بافتن
* * *
زدن مرد را چوب بر تار خويش * به از بازگشتن ز گفتار خويش ز دانا شنيدم كه پيمان‌شكن * زن جاف جافست « 1 » بل كم ز زن
* * *
سخن گرچه باشد گرانمايه‌تر * فرومايه گردد ز كم پايه‌تر سخن كز دهان بزرگان رود * چو نيكى بود داستانى شود نگين بدخشى بر انگشترى * ز كمتر به كمتر خرد مشترى سخن كاندرو سود نه جز زيان * نبايد كه رانده شود بر زبان شنيدم كه باشد زبان سخن * چو الماس برّان و تيغ كهن سخن بفگند منبر و دار را * ز سوراخ بيرون كشد مار را سخن زهر و پازهر و گرمست و سرد * سخن تلخ و شيرين و درمان و درد سخن كز دهان ناهمايون جهد * چو ماريست كز خانه بيرون جهد نگه‌دار خود را ازو چون سزد * كه نزديك‌تر را سبك‌تر گزد
* * *
بدان كوش تا زود دانا شوى * چو دانا شوى زود و الا شوى نه داناتر آنكس كه والاترست * كه والاترست آنكه داناترست نبينى ز شاهان كه بر تختگاه * ز دانندگان بازجويند راه اگرچه بمانند دير و دراز * بدانا بودشان هميشه نياز نگهبان گنجى تو از دشمنان * وُ دانش نگهبان تو جاودان بدانش شود مرد پرهيزكار * چنين گفت آن بخرد هوشيار كه دانش ز تنگى پناه آورد * چو بيراه گردى به راه آورد
غير از مثنوى آفرين‌نامه ابو شكور را ظاهرا مثنويهاى ديگرى نيز بوده است زيرا از ابيات پراگنده‌يى كه در فرهنگها به دو منسوب داشته‌اند ابياتى بر وزن بحر هزج
هامش
( 1 ) - جاف جاف : روسبى ، قحبه