تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
خانهء خود باز رود هريكى * اطلس كى باشد همتاى بُرد خامُش كن چون نقط ايراملك * نام تو از دفتر گفتن سترد
* * *
نگارينا شنيدستم كه گاه محنت و راحت * سه پيراهن سلب بودست يوسف را بعمر اندر يكى از كَيد شد پرخون دوم شد چاك از تهمت * سوم يعقوب را از بوش روشن گشت چشم‌تر رخم ماند بدان اوّل دلم ماند بدان ثانى * نصيب من شود در وصل آن پيراهن ديگر
* * *
با آنكه دلم از غم هجرت خونست * شادى بغم توام ز غم افزونست انديشه كنم هرشب و گويم يا رب * هجرانش چنين است وصالش چونست
* * *
بىروى تو خورشيد جهانسوز مباد * هم بىتو چراغ عالم‌افروز مباد با وصل تو كس چون من بدآموز مباد * روزى كه ترا نبينم آن روز مباد
* * *
زلفش بكَشى شب دراز اندازد * ور بگشايى چنگلِ بازاندازد ور پيچ و خمش ز يكدگر بگشايند * دامن دامن مشك طراز اندازد
* * *
چون كشته ببينىام دو لب گشته فراز * از جان تهى اين قالب فرسوده بآز بر بالينم نشين و مىگوى بناز * كاى كشته ترا من و پشيمان شده باز
* * *
در جستن آن نگار پركينه و جنگ * گشتيم سراپاى جهان با دل تنگ شد دست ز كار و رفت پا از رفتار * اين بس‌كه بسر زديم و آن بس‌كه به سنگ
* * *