همى خريد و همى سخت بىشمار درم * به شهر هرگَه يك ترك نار پستان بود
بسا كنيزك نيكو كه ميل داشت به دو * بشب زيارى او نزد جمله پنهان بود
بروز چونكه نيارست شد بديدنِ او * نهيب خواجهء او بود و بيم زندان بود
نبيد روشن و ديدار خوب و روى لطيف * اگر گران بُد زى من هميشه ارزان بود
دلم خزانهء پرگنج بود و گنج سخن * نشان نامهء ما مهر و شعر عنوان بود
هميشه شاد و ندانستمى كه غم چه بود * دلم نشاط و طرب را فراخ ميدان بود
بسا دلا كه بسانِ حرير كرده بشعر * از آن سپس كه بكردار سنگ و سندان بود
هميشه چشمم زى زلفكانِ چابك بود * هميشه گوشم زى مردم سخندان بود
عيال نه زن و فرزند نه مؤنت نه * ازين ستم همه آسوده بود و آسان بود
تو رودكى را اى ماهرو كنون بينى * بدان زمانه نديدى كه اين چنينان بود
بدان زمانه نديدى كه در جهان رفتى * سرودگويان گويى هزاردستان بود
شد آن زمان كه به او انس رادمردان بود * شد آن زمانه كه او پيشكارِ ميران بود
هميشه شعر وُرا زى ملوك ديوانست * هميشه شعر وُرا زى ملوك ديوان بود . . .
* * *
روى بمحراب نهادن چه سود * دل ببخارا و بتان طراز
ايزدِ ما وسوسهء عاشقى * از تو پذيرد نپذيرد نماز
* * *
شاد زى با سياه چشمان شاد * كه جهان نيست جز فسانه و باد
ز آمده تنگدل نبايد بود * وز گذشته نكرد بايد ياد
من و آن جعد موى غاليه بوى * من و آن ماهروى حورنژاد
نيكبخت آن كسى كه داد و بخورد * شوربخت آنكه او نخورد و نداد
باد و ابرست اين جهان افسوس * باده پيشآر هرچه بادا باد
* * *
زمانه پندى آزادوار داد مرا * زمانه را چو نكو بنگرى همه پندست
بروز نيك كسان گفت تا تو غم نخورى * بسا كساكه بروز تو آرزومندست