تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
* * *
بسراى سپنج مهمان را * دل نهادن هميشگى نه رواست زير خاك اندرونت بايد خفت * گرچه اكنونت خواب بر ديباست با كسان بودنت چه سود كند * كه بگور اندرون شدن تنهاست يارِ تو زير خاك مور و مگس * بَدَلِ آنكه گيسوت پيراست آنكه زلفين و گيسوت پير است * گرچه دينار يا درمش بهاست چون ترا ديد زردگونه شده * سرد گردد دلش نه نابيناست
* * *
مهترانِ جهان همه مردند * مرگ را سر همه فروكردند زير خاك اندرون شدند آنان * كه همى كوشكها برآوردند از هزاران‌هزار نعمت و ناز * نه به آخر جز از كفن بردند بود از نعمت آنچه پوشيدند * و آنچه دادند و آنچه را خوردند
* * *
مُرد مرادى « 1 » نه همانا كه مُرد * مرگ چنان خواجه نه كاريست خرد جان گرامى به پدر باز داد * كالبد تيره بمادر سپرد آنِ مَلَك با مَلَكى رفت باز * زنده كنون شد كه تو گويى بمرد كاه نَبُد او كه ببادى پريد * آب نَبُد او كه بسرما فسرد شانه نبود او كه بمويى شكست * دانه نبود او كه زمينش فشرد گنج زرى بود درين خاكدان * كو دو جهان را بجوى ميشمرد قالبِ خاكى سوى خاكى فگند * جان و خرد سوى سموات برد صاف بُد آميخته با دُرد مى * بر سر خُم رفت و جدا شد ز دُرد در سفر افتند بهم اى عزيز * مروزى و رازى و رومى و كُرد
هامش
( 1 ) - ابو الحسين محمد بن محمد مرادى بخارايى از مشاهير شاعران پارسىگوى و تازىگوى معاصر نصر بن احمد بود . رجوع شود به يتيمة الدهر ثعالبى چاپ دمشق ج 4 ص 12 - 13 و شرح احوال و آثار رودكى ج 2 ص 512 - 514
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 387 | ذبيح الله صفا