تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
* * *
زندگانى چه كوته و چه دراز * نه به آخر بمرد بايد باز ؟ هم بچنبرگذار خواهد بود * اين رَسَن را اگرچه هست دراز خواهى اندر عنا و شدّت زى * خواهى اندر امان بنعمت و ناز خواهى اندك‌تر از جهان بپذير * خواهى از رى بگير تا بطراز اين‌همه باد و بود تو خوابست * خواب را حكم نى مگر بمجاز اين‌همه روز مرگ يكسانند * نشناسى ز يكدگرشان باز
* * *
دير زياد آن بزرگوار خداوند * جانِ گرامى بجانش اندر پيوند دايم بر جان او بلرزم از يراك * مادرِ آزادگان كم آرد فرزند از ملكان كس چنو نبود ، جوانى * راد و سخندان و شيرمرد و خردمند كس نشناسد همى كه كوشش او چون * خلق نداند همى كه بخشش او چند دست و زبان زرّ و در پراگَنَد او را * نام بگيتى نه از گزاف پراگند در دلِ ما شاخ مهربانى بنشاست « 1 » * دل نه بِبازى ز مهر خواسته بركند همچو معمّاست فخر و همّت او شرح * همچو ابستاست فضل و سيرتِ او زَند گرچه بكوشند شاعران زمانه * مدح كسى را كسى نگويد مانند سيرتِ او تخم گشت و نعمت او آب * خاطرِ مدّاح او زمين بَرومند سيرتِ او بود وحىنامه بكسرى * چونكه بآئينش پندنامه بياگند سيرتِ آن شاه پندنامهء اصليست * ز آنكه همى روزگار گيرد ازو پند هركه سر از پندِ شهريار بپيچد * پاى طرب را بدام گُرم درافگند كيست بگيتى ؟ خميرمايهء ادبار * آنكه باقبال او نباشد خرسند هركه نخواهد همى گشايش كارش * گو بشو و دست روزگار فروبند اى ملك از حال دوستانش همى ناز * اى فلك از حال دشمنانش همى خند آخر شعر آن كنم كه اول گفتم * دير زياد آن بزرگوار خداوند
هامش
( 1 ) - نشاستن : نشاندن