هم بخُم اندر همىگذارد « 1 » چونين * تا بگَهِ نوبهار و نيمهء نيسان
آنگه اگر نيم شب درش بگشايى * چشمهء خورشيد را ببينى تابان
ور ببلور اندرون ببينى گويى * گوهرِ سُرخست بكفّ موسى عمران
زُفت « 2 » شود رادمرد و سست دلاور * گر بچشد زوى و روىِ زرد گلستان
و آنكْ بشادى يكى قدح بخورد زوى * رنج نبيند از آن فراز « 3 » و نه احزان
بامى چونين كه سالخورده بود چند * جامه بكرده فراز پنجَه خُلقان « 4 »
مجلس بايد بساخته ملكانه * از گل و از ياسمين و خيرى الوان
نعمت فردوس گستريده بهرسو * ساخته كارى كه كس نسازد چونان
جامهء زرّين و فرشهاى نوآيين * شهره رياحين و تختهاى فراوان
يك صف ميران و بلعمى بنشسته * يك صف حُرّان و پير صالح دهقان
خسرو بر تخت پيشگاه نشسته * شاهِ ملوكِ جهان اميرِ خراسان
تُرك هزاران بپاى پيش صف اندر * هريك چون ماهِ بر دو هفته درفشان
هريك بر سر بساكِ « 5 » مورد نهاده * لَبْشْ مى سرخ و زلف و جعدش ريحان
بادهدهنده بتى بديع ز خوبان * بچهء خاتون ترك و بچهء خاقان
چونش بگردد نبيد چند بشادى * شاه جهان شادمان و خرّم و خندان
از كف تركى سياهچشم پريروى * قامت چون سرو و زلفكانش چوگان
ز آن مى خوشبوى ساغرى بستاند * ياد كند روى شهريار سجستان
خود بخورد نوش و اولياش هميدون * گويد هريك چو مى بگيرد شادان
شادى بو جعفر احمد بن محمد « 6 » * آن مِه آزادگان و مفخر ايران
هامش
( 1 ) - گذاردن : بسر بردن
( 2 ) - زفت : لئيم
( 3 ) - از آن فراز : از آن پس
( 4 ) - خلقان ، خلق : كهنه
( 5 ) - بساك : تاجى كه از برگ درختان يا از گل كنند
( 6 ) - مراد ابو جعفر احمد بن محمد معروف به ابو جعفر بانويه پادشاه شجاع و دانشمند -