تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
هم بخُم اندر همىگذارد « 1 » چونين * تا بگَهِ نوبهار و نيمهء نيسان آنگه اگر نيم شب درش بگشايى * چشمهء خورشيد را ببينى تابان ور ببلور اندرون ببينى گويى * گوهرِ سُرخست بكفّ موسى عمران زُفت « 2 » شود رادمرد و سست دلاور * گر بچشد زوى و روىِ زرد گلستان و آنكْ بشادى يكى قدح بخورد زوى * رنج نبيند از آن فراز « 3 » و نه احزان بامى چونين كه سالخورده بود چند * جامه بكرده فراز پنجَه خُلقان « 4 » مجلس بايد بساخته ملكانه * از گل و از ياسمين و خيرى الوان نعمت فردوس گستريده بهرسو * ساخته كارى كه كس نسازد چونان جامهء زرّين و فرشهاى نوآيين * شهره رياحين و تختهاى فراوان يك صف ميران و بلعمى بنشسته * يك صف حُرّان و پير صالح دهقان خسرو بر تخت پيشگاه نشسته * شاهِ ملوكِ جهان اميرِ خراسان تُرك هزاران بپاى پيش صف اندر * هريك چون ماهِ بر دو هفته درفشان هريك بر سر بساكِ « 5 » مورد نهاده * لَبْشْ مى سرخ و زلف و جعدش ريحان باده‌دهنده بتى بديع ز خوبان * بچهء خاتون ترك و بچهء خاقان چونش بگردد نبيد چند بشادى * شاه جهان شادمان و خرّم و خندان از كف تركى سياه‌چشم پريروى * قامت چون سرو و زلفكانش چوگان ز آن مى خوشبوى ساغرى بستاند * ياد كند روى شهريار سجستان خود بخورد نوش و اولياش هميدون * گويد هريك چو مى بگيرد شادان شادى بو جعفر احمد بن محمد « 6 » * آن مِه آزادگان و مفخر ايران
هامش
( 1 ) - گذاردن : بسر بردن ( 2 ) - زفت : لئيم ( 3 ) - از آن فراز : از آن پس ( 4 ) - خلقان ، خلق : كهنه ( 5 ) - بساك : تاجى كه از برگ درختان يا از گل كنند ( 6 ) - مراد ابو جعفر احمد بن محمد معروف به ابو جعفر بانويه پادشاه شجاع و دانشمند -