تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
اين جهان پاك خواب كردارست * آن شناسد كه دِلش بيدارست نيكى او بجايگاه بديست * شادى او بجاى تيمارست چه نشينى بدين جهان هموار * كه همه كارِ او نه هموارست كنشِ او نه خوب و چهرش خوب * زشت‌كردار و خوب‌ديدارست
* * *
مادرِ مى را بكرد بايد قربان * بچهء او را گرفت و كرد بزندان بچه او را ازو گرفت ندانى * تاش نكوبى نخست وزو نكشى جان جز كه نباشد حلال دور بكردن * بچهء كوچك ز شير و مادر و پستان تا بخورد شير هفت مه بتمامى * از سرِ ارديبهشت تا بنِ آبان آنگَه شايد ز روى دين و ره داد * بچه بزندان تنگ و مادر قربان چون بسپارى بحبس بچهء او را * هفت شباروز خيره ماند و حيران باز چو آيد به هوش و حال ببيند * جوش برآرد بنالد از دل سوزان گاه زبر زير گردد از غم و گه باز * زيروزبر همچنان ز اندُه جوشان زرّ بر آتش كجا بخواهى پالود * جوشد ليكن ز غم نجوشد چندان باز بكردار اشترى كه بود مست * كفك برآرد ز خشم و راند سلطان مرد حَرَس « 1 » كفكهاش پاك بگيرد * تا بشود تير گيش و گردد رخشان آخر كآرام گيرد و نچخد « 2 » نيز * درْش كند استوار مرد نگهبان چون بنشيند تمام و صافى گردد * گونهء ياقوت سرخ گيرد و مرجان چند « 3 » ازو سرخ چون عقيقِ يمانى * چند ازو لعل چون نگين بدخشان وَرْش ببويى گمان برى كه گل سرخ * بوى به دو داد و مشك و عنبر بابان « 4 »
هامش
( 1 ) - حرس : نگهبان ( 2 ) - چخيدن : غوغا كردن ( 3 ) - چند : قسمتى ، مقدارى ( 4 ) - بان : مشك بيد
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 382 | ذبيح الله صفا