تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
و زبان همين ترجمه را ابو منصور المعمرى در مقدمهء شاهنامهء خود « پارسى » گفته است در مقابل پهلوى و تازى : « مأمون آن نامه بخواست و آن نامه بديذ ، فرموذ دبير خويش را تا از زبان پهلوى به زبان تازى گردانيذ ، پس امير سعيد نصر بن احمد اين سخن بشنيد ، خوش آمذش ، دستور خويش را ، خواجه بلعمى ، بر آن داشت تا از زبان تازى به زبان پارسى گردانيذ . » « 1 » و باز فردوسى زبان خود را در شاهنامه پارسى گفته است :
بسى رنج بردم در اين سال سى * عجم زنده كردم بدين پارسى
و در مواردى « پارسى » يا « درى » را در برابر « پهلوى » ( - پهلوانى ) آورده است :
همان بيوَرسپش همى خواندند * چنين نام بر پهلوى راندند كجا بيوَر از پهلوانى شمار * بود در زبان درى ده هزار نگر آنكه گفتار او بشنوى * اگر پارسى گويد ار پهلوى
و شاعران ديگر قرنهاى نخستين هجرى همه جا اشعار و الفاظ خود را درى و گاه پارسى گفته‌اند :
دل بدان يافتى از من كه نكودانى خواند * مدحت خواجهء آزاده بالفاظ درى خاصه آن بنده كه مانندهء من بنده بود * مدح گوينده و دانندهء الفاظ درى
( فرّخى )
من آنم كه در پاى خوكان نريزم * مر اين قيمتى درّ لفظ درى را
( ناصرخسرو )
صفات روى وى آسان بود مرا گفتن * گهى بلفظ درى و گهى بشعر درى
( سوزنى )
اما صِحا بتازيست و من همى * بپارسى كنم اما صِحاى او
و همين معنى در آثار نويسندگان اين قرون بوفور يافته مىشود « 2 » .
هامش
( 1 ) - مقدمهء شاهنامهء ابو منصورى منقول از بيست مقالهء مرحوم قزوينى ج 2 ص 22 ( 2 ) - دوست فاضلم آقاى دكتر محمد معين بسيارى از اين شواهد را در مقدمهء ج 1 برهان قاطع ص سى و يك - سى و شش جمع كرده است . بدانجا مراجعه شود .