در مشرق ايران كه از باب انتساب به در ( - درگاه سلاطين ) بدين نام خوانده شد ، چنان كه بعضى انديشيدهاند هيچ نسبتى بدره و در ( باب البيت ) ندارد . وقتى مسلم شود كه لهجهء درى زبان اهل مشرق خاصه خراسان و ماوراء النهر بوده است قبول اين اصل هم بر اثر آن لازم مىشود كه لهجهء مذكور دنبالهء لهجهء پهلوى شمالى يا پهلوى اشكانى است كه بر اثر گذشت زمان و تحوّل و تكامل و آميزش با لهجهء عربى به صورتى كه آثار آن را در قرن سوم و چهارم مىبينيم درآمده است .
از قرن سوم و چهارم ببعد اين لهجه را كه پس از تشكيل دربارهاى مشرق در عهد اسلامى به صورت زبان رسمى درآمد باسامى مختلفى مانند : درى ، پارسى درى ، پارسى ، فارسى خوانده و آن را در برابر عربى ( - تازى ) و پهلوى ( - پهلوانى ) قرار دادهاند .
اين « پارسى » كه در تسميهء فوق به كار رفته است غير از پارسيك بمعنى پهلوى عهد ساسانى و پارسى يا فارسى بمعنى لهجهء متداول در فارس است ( كه از قديم الايام بديننام خوانده ميشد ) . در اينجا پارسى بيشتر براى مقابله با عربى ( - تازى ) و تركى به كار رفته و بمعنى اعمّ « ايرانى » است « 1 » نه براى انتساب به قبيله و قبايل معينى از ايرانيان .
مثلا در ترجمهء تفسير طبرى كه بامر منصور بن نوح سامانى از تازى بپارسى گردانده شده است ، مىبينيم كه : « اين كتاب تفسير بزرگست از روايت محمد بن جرير الطبرى رحمة اللّه عليه ، ترجمه كرده به زبان پارسى درى راه راست . . . » و چند سطر بعد چنين آمده است :
« پس دشخوار آمذبروى خواندن اين كتاب و عبارت كردن به زبان تازى و چنان خواست كى مر اين را ترجمه كنند به زبان پارسى » و صاحب تاريخ سيستان شعر محمد بن وصيف و معاصران او را كه دربارهء يعقوب گفتهاند « پارسى » ناميده است « 2 » و فردوسى زبانى را كه كليله و دمنهء عبد اللّه بن المقفع بامر نصر بن احمد بدان درآمد « پارسى درى » خوانده :
بتازى همى بود تا گاه نصر * بدانگه كه شد در جهان شاه نصر
بفرمود تا پارسى درى * نبشتند و كوتاه شد داورى
هامش
( 1 ) - در عرف مسلمين فارس و فارسى بمعنى اعم ايرانى به كار مىرفته است . رجوع شود به احسن التقاسيم ص 448 - 449
( 2 ) - تاريخ سيستان ص 210