لفظ عَامَّة « 1 » هم به خاطر زيادى مردم و عموميّتشان در شهرها و بلاد اينطور ناميده شده و باعتبار فراگيرى و شمول واژه - مشور - هم يعنى پارچه بلند رنگى نيز - عِمَامَة - ناميده شده .
تَعَمَّمَ : مثل - تقنّع و تقمّص و عَمَّمْتُهُ - است ( مقنعة بست پيراهن پوشيد - دستارش بستم ) كه - عمامة - كنايه از سيادت و بزرگى است « 2 » .
شاةٌ مُعَمَّمَة : گوسپندى سر سفيد مثل - مقنّعة و مخمّرة : كسى كه روپوش و جامه بر سر انداخته . شاعر گويد :
يا عامر بن مالك يا عمّا * أفنيت عمّا و جيزت عمّا
يعنى : اى عموى عامر بن مالك بخشش و عطاء را از گروهى سلب كردى و به گروهى ديگر بخشيدى .
در آيه : (
عَمَّ
يَتَساءَلُونَ - 1 / نباء ) يعنى ( عن ما ) از چه چيز كه لفظ مركّب عمّ در اين آيه از واژه نيست .
عمد
: العَمْد : قصد كردن به چيزى و استناد نمودن به آن .
هامش
( 1 ) عامّة : نقطه مقابل خاصّة و جمعش عوام است و در اين معنى است دعاء « نتوب اليك من عوام خطايانا » يعنى خداوندا از زيادى و فزونى گناهانمان به تو بازگشت مىكنيم . ( مجمع البحرين - 6 / 124 ) .
( 2 ) عمامه از پوششهاى سر است جمعش - عمائم . اعراب به شخصى كه سيادت و بزرگى مىيابد مىگويند : قد عمّم : به تحقيق بزرگوار شد و عمامه به سرش بسته شد زيرا عمامة همسان افسر است . و كانوا اذا سوّدوا رجلا عمّموه عمامة : هر گاه شخصى را به سيادت و بزرگى برگزيدند عمّامهاى بر سرش مىنهند .
معمّم : سيّد بزرگى كه مردم كارهاشان را از او پيروى و تقليد مىكنند - السّيد ، الّذى يقلّده القوم امورهم و يلجأ اليه عوامهم : عموم و اكثريت مردم به او ملتجى مىشوند و او پناه و ملجاء مردم است ابو ذؤيب هذلى مىگويد :و من خير جمع النّاشى المعمّم * خير و زند و رىيعنى يكى از بهترين صفتهايى كه سيد و رهبر ملّت در خويشتن فراهم آورده است بزرگوارى و خير فراگير است . عمّ و عامّه : جمعيّت و خلق كثير . شىء عميم : هر چيز تمام و كامل و زياد و نيز - عميم - بلند قامت يا درخت بلند .
( تهذيب اللّغه 1 / 120 - لسان العرب 12 / 424 - مقائيس اللّغه 4 / 17 ) .