تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المفردات في غريب القرآن ( مفردات الفاظ قرآن با تفسير لغوى و ادبى قرآن ) ( فارسى ) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١
(
أَ كانَ لِلنَّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَيْنا
- 2 / يونس ) « 1 » . آگاهى و هشدارى است بر اينكه اينها همانند امر وحى را قبل از آن شناخته‌اند و مىدانند . و در آيات : (
بَلْ عَجِبُوا
أَنْ جاءَهُمْ - 2 / ق ) (
وَ إِنْ تَعْجَبْ
فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ - 5 / رعد ) « 2 » . و آيه : (
كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً
- 9 / كهف ) يعنى اين امر زياد شگفت انگيز نيست بلكه در امور الهى و خدايى چيزهايى هست كه عظيم‌تر و تعجّب‌آورتر از آن است ( اشاره آيه به داستان كهف و رقيم است كه مىگويد : مگر چنين پنداشته‌اى كه از آيات ما فقط اصحاب كهف و رقيم بوده است ) . و آيه : (
قُرْآناً عَجَباً
- 1 / جنّ ) يعنى نظيرش شناخته نشده است ، و همچنين سبب آن ، واژه - عجب - گاهى به صورت استعاره در معنى مونق - يعنى چيزى پسنديده و خوشايند است . گفته مىشود - أَعْجَبَنِي كذا : مرا خوش آمد و به شگفت آورد ، در آيات
هامش
( 1 ) آيا براى مردم شگفت آور است كه به مردى از ايشان وحى كرديم كه مردم را از پايان و فرجام بديهاشان بيم ده و به آنها كه ايمان آورده‌اند بشارت و نويد ده كه در پيشگاه پروردگارشان پيشداشت و سابقهء صدقى خواهند داشت . ( 2 ) اشاره به پديده‌اى عبرت انگيز و شگفت آور در روند طبيعت است كه به حكم و فرمان « اللّه » تمام گياهان و درختان از آب و خاك مىرويند و هر گياهى و هر ميوه‌اى طعمى و هر گلى بويى و هر سبزه‌اى طراوتى ديگر دارد خداوند مىگويد : مگر نمىبينيد از يك مادّه و يك اصل خوراكيهاى متنوّع و رنگارنگ بدست مىآوريد چرا تعقّل نمىكنيد (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ - يَعْقِلُونَ) زيرا دريافت چنان واقعيّت‌هايى ديگر انديشه و فكر و عمل نمىخواهد بلكه امرى معقول و محسوس است ، سپس مىگويد : در حقايق جهان و طبيعت براى آنها كه پيرو عقلند عبرتها و نشانه‌هاست (وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذا كُنَّا تُراباً أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ- 5 / رعد ) يعنى : اگر تو در شگفت هستى سخن اينان تعجّب انگيز است كه مىگويند اگر خاك شويم خلق جديدى خواهيم داشت ، اينان كسانى هستند كه در اثر كفر ورزيدنشان در گردن زنجيرهاى اسارت غرور و استكبار و الحاد دارند زيرا اگر اندكى تعقّل كنند مىبينند كه چگونه هر سال درختان و گياهان و گلها و ميوه‌هاى رنگارنگ چون اصل وجود حياتشان در خاك باقى است مجدّدا زنده مىشوند و انسان هم در اثر باقى بودن روح او مجددا به هيئتى كه خدا مىخواهد زنده مىشود ، به گفتهء مولوى :هر نفس نو مىشود دنيا و ما * بى خبر از نو شدن اندر بقاعمر همچون جوى نو نو مىرسد * مستمرّى مىنمايد در جسدپس ترا هل لحظه مرگ و رجعتى است * مصطفى فرمود دنيا ساعتى است .