كه در آيه : (
اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ
- 18 / ابراهيم ) ذكر شده است .
شرر
: الشَّرّ : چيزى است كه همه از او روى برمىتابند ، چنان كه خير چيزى است كه همه به او متمايلند .
در آيات : (
شَرٌّ
مَكاناً - 77 / يوسف ) (
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ
- 22 / انفال ) .
تحقيق در معنى - شرّ - با تحقيق در واژه - خير - قبلا گفته شده ( در حرف خ ذيل واژه خير ) و همچنين انواع خير و شرّ را .
رجلٌ شَرِير و شِرِّير : مرد شرور و فتنهانگيز .
قوم أَشْرَار : مردمى فتنهانگيز .
أَشْرَرْتُهُ : او را به شرّ و بدى نسبت دادم .
گفتهاند - اشررت كذا - مثل - اظهرته - است ، يعنى آشكارش كردم . بنا به گفتهء شاعر :
اذا قيل أىّ النّاس شرّ قبيلة * أشرّت كليب بالأكفّ الأصابعا
( هر گاه گفته شود كدام مردم از قبيله و قومى شريرترند . قوم كليب با كف دستان و انگشتان ظاهر مىشود ) .
اگر در اينجا نبود مگر همين يك بيت شعر ، احتمال داشت كه چون اشاره به سر انگشتان نموده است دستان و انگشتان را به شر و بدى نسبت داده باشد و از - أشررته - باشد وقتى كه او را به شرّ و بدى نسبت دهى . الشَّرّ : با ضمّه حرف ( ش ) مخصوص عيب و ناپسند و مكروه است .
( شره شرّا : او را عيب كرد و ناروا گفت ) شَرَارُ النّار : فروزش و شعلهء آتش كه زبانه مىكشد ، علّت تسميهء شعلهء آتش به شرار براى اين اعتقاد است كه از آتش ، شرّ و بدى تصوّر مىكردند .