ناطقين است ) . صحيح نيست كه تقدير آيه فوق يعنى : ( يسبّح له السماوات ) و ( يسجد له من فى الارض ) باشد زيرا اين امر از چيزهايى است كه ما آن را مىفهميم و تفقّه مىكنيم و محال است كه آن معنى تقدير آيات فوق باشد و سپس عبارت (
وَ مَنْ فِيهِنَّ
- 44 / اسراء ) به آن عطف شود زيرا - من - ضمير براى موجود صاحب اختيار است .
اشياء همگيشان تسبيح او مىكنند ولى بعضى در سجود مسخر او هستند و بىاختيار ساجدند و بعضى با اختيار ، خلافى نيست در اينكه آسمانها و زمين و جانداران قهرا و طبيعتا تسبيح مىكنند به طورى كه حالاتشان دلالت بر حكمت خداى تعالى دارد ، بحث و اختلاف در تسبيح گفتن آسمانها و زمين است اين اختيارى است و قهرى و طبيعى و بنابر دلالتى كه از آيه ذكر كرديم اقتضاى همان را دارد ( يعنى -
وَ مَنْ فِيهِنَّ
- تسبيح و سجود بشر است كه آن را مىفهميم ) .
سُبْحان در اصل مصدر است ، مثل - غفران - در آيات : (
فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ
- 17 / روم ) و (
سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا
- 32 / بقره ) . و سخن شاعر كه مىگويد :
سُبْحَانَ مِنْ عَلْقَمَةَ الفَاجِر « 1 »
گفتهاند تقديرش - سبحان علقمة - به صورت تنفر و استهزاء است به همين جهت حرف ( من ) را به آن افزوده كه به معنى اصلى - علقمة - آن را برگرداند ( علقمه يعنى حنظل تلخ ) .
و نيز گفتهاند : مقصودش - سبحان اللّه من اجل علقمة - است كه مضاف اليه آن در
هامش
( 1 ) مصراع ديگر شعر كه از - اعشى - است چنين است :اقول لما جاءني فخره * سبحان من علقمة الفاجريعنى : همين كه سخن فخر و افتخارش به من آمد ، گفتم خداوند منزّه است از تسبيح گفتن علقمة فاجر يعنى حنظل تلخ است .
حنظل تلخ : كنايه از علقمة بن فحل شاعر جاهلى است كه با - امروء القيس - مقايسه شده و اعشى او را با حنظل و با صفت فاجر يعنى بدكار مقايسه كرده و او را نيشخند و استهزاء مىگيرد و با بيزاى فخر او را ياد مىكند .