به تزوير آنكه در ملك و مال سلطان تصرف مىكند شهيد كرد و از ميان برداشت ص 160 » . « 1 »
البته مردان آزادانديش و با مسلكى چون ناصر خسرو نيز بودند كه در آغاز جوانى به شغل ديوانى اشتغال داشته و داراى نعمت و جاه و صاحب عزت و احترام بودهاند ولى به زودى از كار ديوانى دورى جستهاند چنان كه گويد :
يك چند پيشگاه همى ديدى * در مجلس ملوك و سلاطينم
آزرده اين و آن بحذر از من * گفتى مگر نژاده تنينم
* * *
همان ناصرم من كه خالى نبود * ز من مجلس مير و صدر وزير
بنامم نخواندى كس از بس شرف * اديبم لقب بود و فاضل دبير
ولى همين ناصر خسرو چون از زشتكاريهاى اميران و از رشوهخوارى فقيهان و مديحهسرائى سخنگويان در مناطق فرمانروائى سلجوقيان ، پيمانه صبرش لبريز شد ، به كوهستان بدخشان پناه برد و عزلت و قناعتپيشه كرد و در گوشه انزوا با جهل و خرافات و فرمانروايان ستمپيشه به مبارزه برخاست .
بقول دكتر مهدى محقق : « يگانه خوى نيك و صفت برجسته كه او را از ديگر شاعران ممتاز مىدارد اينست كه دانش و ادب خود را دستاويز لذت دنيوى قرار نداده و هرگز به مدح و ستايش خداوندان زر و زور نپرداخته و ديوان او مجموعهاى از پند و اندرز و حكم و امثال و در عين حال درسهايى از اصول انسانيت و قواعد بشريت مىباشد . . . از همه مهمتر آنكه او زشتكاريها و مفاسد اجتماع خود را به خوبى درك كرده بود و يكتنه زبان به اعتراض و خردهگيرى گشود و همين موجب شد كه نتواند در شهر و ديار خود بماند و در پايان عمر با دلى پر از اندوه ، درهء يمكان را براى خود ملجاء و ماوى بسازد تا از شر مردمان فرومايه و ديوسيرت در امان باشد . . . « 2 » » ناصر خسرو براى حفظ تقوا همواره با ديو نفس در ستيز بوده است :
چشم و دل و گوش هريكى همه شب * پند دهد با تن نزار مرا
چشم همى گويد از حرام و حَرَم * بسته همى دار زينهار مرا
گوش همى گويد از محال و دروغ * راه بكن سخت و استوار مرا
نيست ز بهر تو با سپاه هوى * كار مگر حرب و كارزار مرا
سر ز كمند خرد چگونه كشم * فضل ، خرد داد بر حمار مرا
. . غار جهان گرچه تنگوتار شده است * عقل بسنده است يار غار مرا
هامش
( 1 ) . تاريخ ادبى ايران ، براون ، ترجمهء على پاشا صالح ، ص 393 .
( 2 ) . دكتر مهدى محقق ، 15 قصيده از حكيم ناصر خسرو ( از مقدمهء رساله ) .