نادان به خيال آنكه از نفوذ كلام حق در قلوب خلق بكاهد ، مردم را به شنيدن خزعبلات خود فرامىخواند ! غافل از آنكه قصص قرآنى ، حقايق تاريخ است . داستان پيامبران إلهى است نه افسانهء شاهان ستمگر ! داستان نبرد توحيد با شرك و عدالت با ظلم و پاكدامنى با خيانت است ، نه قصهء اسفنديار رويينتن ، و افسانهء ديو سفيد ! قرآن در اين داستانها روى سخن با خردمندان دارد تا ايشان را به عبرت و تأمل وادارد ، چنان كه فرمود :
لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى »
( يوسف / 111 ) ، يعنى : « در داستانهاى ايشان براى خردمندان مايههايى از عبرت است ، اين داستانها ، افسانههاى دروغين نيست . » چيزى كه به نظر غريب مىآيد آنست كه مؤلف بخشى از ماجراى نضر بن حارث را از سيرهء ابن هشام نقل كرده و بخش ديگر را رها نموده است . و در اين بخش ، ابن حارث به صداقت و امانت و حقانيت رسول اكرم ( ص ) اعتراف نموده و معلوم مىشود خود وى با همهء گمراهى ، مىفهميده كه قصص قرآن ، مقولهاى جدا از ماجراى كيكاووس شاه و ديو سفيد و امثال اينها است ! ما لازم مىبينيم در اينجا سخن نضر بن حارث را از سيرهء ابن هشام بياوريم :
فقال : يا معشر قريش إنه و الله قد نزل بكم أمر ما أتيتم له بحيله بعد ، قد كان محمد فيكم غلاما حدثا أرضاكم فيكم ، و أصدقكم حديثا و أعظمكم أمانه حتى إذا رأيتم فى صدغيه الشيب و جاءكم بما جاءكم به قلتم ساحر ! لا و الله ما هو بساحر ، لقد رأينا السحره و نفثهم و عقدهم ! و قلتم كاهن ! لا و الله ما هو بكاهن ، قد رأينا الكهنه و تخالجهم سمعنا سجعهم ! و قلتم شاعر ! لا و الله ما هو بشاعر ، قد رأينا الشعر و سمعنا اصنافه كله ، هزجه و رجزه ! و قلتم مجنون ! لا و الله ما هو بمجنون ! لقد رأينا الجنون فما هو بخنقه و لا وسوسته و لا تخليطه ، يا معشر قريش فانظروا فى شأنكم فانه و الله قد نزل بكم أمر عظيم . ( سيرهء ابن هشام ، چاپ مصر ، القسم الأول ، صفحهء 299 و 300 ) .
يعنى ، نضر بن حارث گفت : « اى گروه قريش ! سوگند به خدا حادثهاى برايتان پيش آمده كه راه حيله را به روى شما بسته است ! محمد از كودكى در ميان شما بود و بيش از همه از او راضى بوديد و او ، راستگوتر و امانتدارتر از همه بود ، اكنون كه در گونههايش موهاى سپيد مىبينيد و اين دين را برايتان آورده ، مىگوييد : او جادوگر است ! نه به خدا جادوگر نيست ، جادوگران و دميدن و گره بستن ايشان را ما ديدهايم . گوييد : كاهن است ! نه به خدا كاهن هم نيست كه ما كاهنها و اشارات ايشان و سخنان مسجع آنان را شنيدهايم ! و گوييد : شاعر است ! نه به خدا شاعر هم نيست ، ما همهء انواع شعر را شنيدهايم و گوييد :
ديوانه است به خدا چنين نيست كه ما عوارض و وساوس و پريشانى ديوانگان را ديدهايم ! اى قريشيان در كار خود درست بنگريد كه به خدا امر عظيمى برايتان پيش آمده است » !
پايان بخش اوّل