شيون از خانه او برخاست . . . شمس المعالى قابوس بن وشمگير خواست تمامت امور مملكت به وى محول كند . . . سرباز زد . . « 1 » »
در اشعار زير كه منسوب به بو نصر شاذى است آثار استغناء طبع و بلندنظرى به چشم مىخورد :
بر خرد خويش بر ستم نتوان كرد * خويشتن و خويش را دژم نتوان كرد
دانش و آزادى و دين و مروت * اين همه را خادم درم نتوان كرد
قانع بنشين و آنچه يا بى بپسند * كايزدى و بندگى بهم نتوان كرد
البته نعمت قناعت و وارستگى نصيب هركسى نميشود بنا به گفته حسن صباح وزير نامدارى چون نظام الملك از اينكه بيت المال و درآمد خزانه را « خرج دختران و پسران و دامادان خود مىكرده و زيادهرويهاى فرزندانش به اتكاء قدرت او ، با فجيعترين جنايات پهلو مىزده است . . . » احساس نگرانى و مسؤوليت نمىكرده است ، فرزند ارشد همين وزير جمال الملك ( حاكم بلخ ) چون شنيد كه جعفرك دلقك ملكشاه نظام الملك را مسخره كرده است آن نگونبخت را از بارگاه بيرون كشيد و امر كرد تا گردنش را بشكافند و زبانش را از قفا بيرون كشند . مثلى است گيلكى مىگويند ، دريا خروش امواج خود را نمىشنود خواجه نيز مانند ديگر آدميزادگان عيب خود را نمىديد . »
عبد الملك ابو نصر كندرى پس از آنكه در تلاش خود براى اينكه سليمان برادر آلب ارسلان را به سلطنت رساند توفيق نيافت با سعايت نظام الملك به زندان مرو گسيل شد و پس از يكسال بدست دژخيمان با نهايت سنگدلى به قتل رسيد ، پيام تاريخى و پرمغز ابو نصر كندرى را قبل از قتل از كتاب راحة الصدور نقل مىكنيم : چون از مأموريت دژخيمان آگاه شد سر تسليم فرود آورد . . پس از وداع با خانواده خود ضربت شمشير را بر حلقه طناب و اختناق ترجيح داد و اين پيغام معروف را به آلبارسلان و وزير نظام الملك فرستاد : « سلطان را بگوى اينست خجسته خدمتى كه بر من خدمت شما بود . عمت اين جهان به من داد تا بر آن حكم كردم و تو آن جهان دادى و شهادتم روزى كردى . پس از خدمت شما دنيا و آخرت يافتم ، و وزير را بگوى كه بد بدعتى و زشت قاعدتى در جهان آوردى به « وزير كشتن » ارجو كه اين سنت در حق خويشتن و اعقاب بازبينى . « 2 » »
همين وزير به حكم خودخواهى و جاهطلبى « . . . خواجهاى چون ابو نصر كندرى را كه در هيچ عهدى در پيش هيچ پادشاه و در هيچ ملك ، چنان كدخدائى پاى در ميان كار ننهاده بود
هامش
( 1 ) . ابو ريحان در لغتنامهء دهخدا ، ص 461 .
( 2 ) . راحة الصدور و آية السرور راوندى چاپ ليدن سال 1921 ص 118 .