تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
بر موج دريا افكنده چون ناصيهء ملك الموت بينى هشيار شوى . . . آدمى تماشاى بوستان مىكند ، يكساعت تا تماشاى گورستان كند . . . شاهان جهان در ظلمت گور اسير خاك شده بينى . . . جمجمه جباران پوسيده . . . سرهاى سروران در خاك ، خاك شده بينى . . . گيسوى عروسان در خاك پوسيده و پاره‌پاره شده بينى . پشت زمين پرغفلت است و شكم زمين پرحسرت و آدمى در وادى پنداشت و تمناى خود گم شده كه امروز چنين كنم و فردا چنان كنم مرگ بر وى مىخندد و اجل بر امل مىخندد و تقدير بر تدبير مىخندد و مرگ بر زندگى مىخندد « 1 » . . . » نويسنده در جاى ديگر از كتاب خود مىنويسد : « سر همه گناهان سه چيز است : حسد ، حرص و كبر ، ديگر گناهان ازين پديد آيد « 2 » . . . » يكى از دشمنان تملق و مداهنه در تاريخ ايران ابو اسحاق شيرازى است ( 393 - 476 ) كه از مشاهير فقها و متكلمين شافعى است ، خواجه نظام الملك او را به تدريس نظاميّه بغداد دعوت كرد وى پس از چند هفته با تأمل بسيار به اين كار تن داد و چون شنيده بود كه مواد ساختمانى نظاميه اكثر غصب است ، در آنجا هرگز نماز نكرد ، از كارهاى جالب او اينكه چون نظام الملك خواست از علما و مشايخ عصر شهادتى بر نيك اعتقادى خويش كسب كند ، هريك از شيوخ به اقتضاى زمان شهادت خويش درين باب بنوشت ولى او از ديگران پيروى نكرد و در آن ورقه نوشت « حسن خير الظلمه » يعنى نظام الملك از بهترين ستمكاران است ، چون نظام الملك آن خط بديد گفت : « هيچ‌كس از اين بزرگان چنان راست ننوشته است كه او نوشت » . و با اين بيان از صدق و صفاى او تمجيد كرد .

استغناء طبع

شهر زورى گويد : « آنگاه كه بيرونى قانون مسعودى را تصنيف كرد ، سلطان او را پيلوارى سيم جايزه فرستاد و وى آن مال به خزانه بازگردانيد و گفت من از آن بىنيازم چه عمرى در قناعت گذرانده‌ام ديگر بار مرا ترك خوى و عادت سزاوار نيست و بازگويد : دست و چشم و فكر او هيچگاه از عمل بازنماند و دائم در كار بود مگر به روز نوروز و مهرگان يا براى تهيه احتياجات معاش . . . مصنفات او بار اشتريست فقيه ابو الحسن گويد : آنگاه كه نفس در سينه او به شماره افتاده بود بر بالين او حاضر بودم ، در آن حال از من پرسيد حساب جدات فاسده را كه وقتى مرا گفتى بازگوى كه چگونه بود گفتم اكنون چه جاى اين سؤال است ، گفت اى مرد كدام يك از اين دو امر بهتر است ؟ اين مسئله را بدانم و بميرم و يا نادانسته و جاهل درگذرم . و من آن مسئله را بازگفتم و فراگرفت و از نزد وى بازگشتم و هنوز قسمتى از راه نپيموده بودم كه
هامش
( 1 ) . بحر الفوايد به كوشش دانش‌پژوه صفحه 68 ببعد . 2 ص كتاب ص 144 . ( 2 ) . همين كتاب ، ص 144 .