تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
نيكى كردن به يا از بدى دور بودن ؟ گفت از بدى دور بودن سر همه نيكوئيهاست . گفتم هيچ هنر بود كه وقتى به عيب بازگردد ؟ گفت سخاوت با منت . گفتم چونست كه مردم از حقير علم نياموزند ؟ گفت زيرا كه عالم حقير و حقير عالم نباشد . گفتم چه چيز است كه دانش را بيارايد ؟ گفت عفو كردن در قدرت . . . گفتم از كارها عقلا را چه بهتر ؟ گفت آنكه بد را از بدى بازدارد . گفتم از عيبهاى مردم ، كدام زيانكارتر ؟ گفت آنكه برو پوشيده باشد . گفتم از زندگانى كدام ساعت ضايعتر ؟ گفت آنزمان كه به جاى كس نيكى تواند كرد ، و نكند . . . گفتم كدام تخم است كه بيكجا بكارند و دو جا بر دهد ؟ گفت نيكى كردن در حق مردم درين جهان ازيشان پاداش بينند و در آن جهان از خداى تعالى ثواب يابند . گفتم بهتر از زندگانى چيست ؟ گفت فراغت و امن . گفتم بدتر از مرگ چيست ؟ گفت درويشى و بيم . . . گفتم چه چيز است كه مروت را تباه كند ؟ گفت چهار چيز : بزرگان را بخيلى ، دانشمندان را عجب ، زنان را بيشرمى ، مردان را دروغ . گفتم چه چيز است كه كار مردم پارسا را تباه كند ؟ گفت ستودن ستمكاران . گفتم اين جهان را به چه در توان يافت ؟ گفت به فرهنگ و سپاس‌دارى . گفتم چكنم تا به طبيب حاجت نباشد ؟ گفت كم خور و كم گوى و خواب به اندازه كن و خود را به هر كس ميالاى . گفتم از مردم كه عاقلتر ؟ گفت كم‌گوى بسيار دان . گفتم ذل از چه خيزد ؟ گفت از نياز . گفتم نياز از چه خيزد ؟ گفت از كاهلى و فساد . گفتم رنج كه كمتر ؟ گفت آنكه تنهاتر . گفتم كه پرمشقت‌تر ؟ گفت آنكه پرعيال‌تر . . . گفتم پادشاهان را بلندى از چه خيزد ؟ گفت از عدل و راستى . گفتم شرم از چه خيزد ؟ گفت دين‌داران را از بيم دين و بىدينان را از نادانى . گفت چه چيز است كه حميت را ببرد ؟ گفت طمع . گفتم در جهان چه چيز نيكوتر ؟ گفت تواضع بىمذلت و رنج بردن در كارها نه از بهر دنيا و سخاوت نه از بهر مكافات . گفتم اصل تواضع چيست ؟ گفت تازه‌روئى با فروتر از خود ، و دست بازداشتن از زنا . گفتم تدبير از كه پرسم تا مصيبت‌زده نشوم ؟ گفت از آنكه سه خصلت دارد : دين پاك و صحبت نيكان و دانش تمام . گفتم پادشاه را به چه چيز بيشتر حاجت افتد ؟ گفت به مرد دانا . گفتم درين جهان كه بيگانه‌تر ؟ گفت نادانتر . گفتم درين جهان كه نيك‌بخت‌تر ؟ گفت آنكه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار به راستى . گفتم هيچ عز هست كه در آن ذل باشد ؟ گفت عز در پادشاه و عز با حرص و عز با عشق . گفتم از خوى خوش كدام گزينم تا در غربت غريب نباشم ؟ گفت از تهمت‌زده دور شو و كم‌آزار باش و ادب بجاى آور . گفتم حق مهتر بر كهتر چيست ؟ گفت آنكه رازش نگهدارد و نصيحت ازو بازنگيرد و به روى مهترى ديگر نگزيند . . . گفتم نشان دوست نيك چيست ؟ گفت آنكه خطاى تو بپوشد و تو را پند دهد و راز
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 91 | مرتضى راوندى