باشى .
چنان باش كه چون بميرى برهى ، نه چنان كه چون بميرى خلق از تطاول تو بازرهند .
شخص تا بر نفس خود قادر و غالب نشود ، بر هيچكس و هيچ مكنت تسلط نيابد .
حمد الله مستوفى در تاريخ گزيده جملات زير را از بوذرجمهر ( بزرگمهر ) وزير انوشيروان مىداند .
« پنج چيز به قضا و قدر است و سعى بنده در آن مفيد نيست : زن موافق خواستن و فرزند آوردن و مال يافتن و جاه بلند كردن و زندگى دراز يافتن . و پنج چيز به جد و جهد بنده حاصل گردد : علم و ادب و شجاعت و يافتن بهشت و رستن از دوزخ .
و پنج چيز طبيعى است : وفا و مدارا و تواضع و سخاوت و راستگوئى .
و پنج چيز عادى است : رفتن و خفتن و جماع كردن و بول و غايط كردن .
و پنج چيز موروثى است : روى خوب و خوى خوش و همت بلند و متكبرى و سفلگى .
بوذرجمهر گفت از خداى تعالى چه خواهم تا همه چيز خواسته باشم ؟
گفت سه چيز : تندرستى و توانگرى و ايمنى .
گفتم كارهاى خود را به كه سپارم ؟ گفت به آنكه خود را شايسته بود .
گفتم ايمن بر كه باشم ؟ گفت بر دوستى كه حسود نبود .
گفتم چه چيز است كه به همه وقتى سزاوار است ؟ گفت به كار خود مشغول بودن .
گفتم در جوانى و پيرى چكار بهتر ؟ گفت در جوانى دانش آموختن و در پيرى به كار آوردن .
گفتم كدام راستست كه در نزد مردم خوار نمايد ؟ گفت عرض هنر خود كردن . گفتم از دوست ناشايست چگونه بايد بريد ؟ گفت به سه چيز : به ديدنش نارفتن و حالش ناپرسيدن و ازو آرزوها خواستن . گفتم كه كارها به كوشش است يا به قضا ؟ گفت كوشش قضا را سبب است . گفتم از جوانان چه بهتر و از پيران چه نيكوتر ؟ گفت از جوانان شرم و دليرى و از پيران دانش و آهستگى . گفتم مهترى را كه شايد و مهتر كه باشد ؟ گفت مهترى آنكس را شايد كه نيك از بد بداند و مهتر آنكه كار به كاردان سپارد . گفتم حذر از كه بايد كرد تا رسته باشيم ؟
گفت از ناكس چاپلوس ( خسيس ) كه توانگر شده باشد . گفتم درين جهان چه چيز نيكوتر ؟
گفت تواضع بىمذلت و رنج بردن در كارها نه از بهر دنيا ، و سخاوت نه از بهر مكافات . گفتم درين جهان چه بدتر ؟ گفت تندى از پادشاهان و بخيلى از توانگران ، گفتم سخىترين كس كيست ؟ گفت آنكه چون ببخشد شاد شود . گفتم كدام چيز است كه همه آن را جويند و كسى به جملگى درنيايد ؟ گفت چهار چيز : تندرستى و راستى و شادى و دوستى مخلص . گفتم
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 90
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٩٠