تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
چرا پادشاه ايمن خفتد . چرا زنده شمارد خود را آنكس كه زندگى به كام او نباشد . چرا دوست خوانى آنكس كه دوست دشمن تو باشد . با مردم بىهنر دوستى مكن كه ايشان نه دوستى را شايند و نه دشمنى را . بپرهيز از نادانى كه خود را دانا داند . داد از خود بده تا از داد ده ايمن باشى . حق بگو اگرچه تلخ باشد . اگر خواهى كه راز تو دشمن نداند ، با دوست مگو . مردم بىقدر را زنده مدان . اگر خواهى كه توانگر باشى قانع باش . به گزاف مخر تا به گزاف نبايد فروخت . مرگ بهتر از نياز به امثال خويش . در گرسنگى مردن به كه لقمه سفله تناول كردن . فاسق متواضع به از متنسّك متكبر . نادان‌تر از آنكس مدان كه كهتر مهتر شده را به چشم كهترى بيند . فريفته‌تر از آن نباشد كه موجود به معدوم بدهد . فرومايه‌تر از آن نيست كه حاجتى به دو حوالت رود ، و با وجود قدرت در اتمام آن تقصير نمايد . هرچند كسى دانا باشد چون خرد نباشد دانش و بال گردد . اگر خواهى كه نيكوئى به تو رسيد نيكى به مردم رسان ، كه رنج تو ضايع نشود . رنج مردم ضايع مكن . كينه مگير تا بسيار دوست باشى . اگر خواهى بىسببى غمگين نباشى حسود مباش . اگر خواهى به سفه منسوب نشوى آنچه نيابى مجوى . اگر خواهى كه شرمسار نشوى ، نانهاده برمدار . پرده كس مدر تا پرده تو دريده نشود . اگر خواهى كه بزرگ باشى ، روى خويش در آينهء كسان مبين . اگر خواهى بىغم باشى آزار مرسان . اگر خواهى مقبول قول باشى بر قول خود كار كن .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 88 | مرتضى راوندى