چرا پادشاه ايمن خفتد .
چرا زنده شمارد خود را آنكس كه زندگى به كام او نباشد .
چرا دوست خوانى آنكس كه دوست دشمن تو باشد .
با مردم بىهنر دوستى مكن كه ايشان نه دوستى را شايند و نه دشمنى را .
بپرهيز از نادانى كه خود را دانا داند .
داد از خود بده تا از داد ده ايمن باشى .
حق بگو اگرچه تلخ باشد .
اگر خواهى كه راز تو دشمن نداند ، با دوست مگو .
مردم بىقدر را زنده مدان .
اگر خواهى كه توانگر باشى قانع باش .
به گزاف مخر تا به گزاف نبايد فروخت .
مرگ بهتر از نياز به امثال خويش .
در گرسنگى مردن به كه لقمه سفله تناول كردن .
فاسق متواضع به از متنسّك متكبر .
نادانتر از آنكس مدان كه كهتر مهتر شده را به چشم كهترى بيند .
فريفتهتر از آن نباشد كه موجود به معدوم بدهد .
فرومايهتر از آن نيست كه حاجتى به دو حوالت رود ، و با وجود قدرت در اتمام آن تقصير نمايد .
هرچند كسى دانا باشد چون خرد نباشد دانش و بال گردد .
اگر خواهى كه نيكوئى به تو رسيد نيكى به مردم رسان ، كه رنج تو ضايع نشود .
رنج مردم ضايع مكن .
كينه مگير تا بسيار دوست باشى .
اگر خواهى بىسببى غمگين نباشى حسود مباش .
اگر خواهى به سفه منسوب نشوى آنچه نيابى مجوى .
اگر خواهى كه شرمسار نشوى ، نانهاده برمدار .
پرده كس مدر تا پرده تو دريده نشود .
اگر خواهى كه بزرگ باشى ، روى خويش در آينهء كسان مبين .
اگر خواهى بىغم باشى آزار مرسان .
اگر خواهى مقبول قول باشى بر قول خود كار كن .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 88
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٨٨