تو برداشتى آمدى سوى من * همى در سپردى به پهلوى من
بدى در قفا عيب من كرد و رفت * بتر زان ، قرينى كه آورد و گفت
( سعدى )
كسى قول دشمن نيارد به دوست * جز آنكس كه در دشمنى يار اوست
( سعدى )
كسانى كه پيغام دشمن برند * ز دشمن همانا كه دشمنترند
( سعدى )
بر روى محيط ، پل توان بست * نتوان لب خلق را زبان بست
( امير خسرو )
يكى از بزرگان گفت پارسائى را كه چه گوئى در حق فلان عابد كه ديگران در حق او به طعنه سخنها گفتند . گفت : . . .
هركه را جامه پارسا بينى * پارسا دان و نيكمرد انگار
ور ندانى كه در نهادش چيست * محتسب را درون خانه چكار
به عذر تو به توان رست از عذاب خداى * وليك مىنتوان از زبان مردم رست
( سعدى )
خطر خودخواهى
هركه نقص خويش را ديد و شناخت * اندر استكمال خود دو اسبه تاخت
علتى بدتر ز پندار كمال * نيست اندر جان تو اى ذو دلال
از دل و از ديدهات بس خون رود * تا ز تو اين معجبى بيرون رود
. . . باد خشم و باد شهوت باد آز * برد او را كه نبود اهل نياز
خشم بر شاهان شه و ما را غلام * خشم را هم بستهام زير لگام
( مثنوى )
دوزخست اين نفس و دوزخ اژدهاست * كو بدرياها نگردد كموكاست
هفت دريا را درآشامد هنوز * كم نگردد سوزش آن خلق سوز
( مثنوى )
كى نكو كردى و كى كردى تو بد * كه نديدى لايقش در پس اثر
كى فرستادى دمى بر آسمان * نيكيى كز پى نيامد مثل آن
گر مراقب باشى و بيدار تو * هر دمى بينى جزاى كار تو
( مثنوى )