اثيرى اخسيكتى از شعراى قرن ششم هجرى در مذمت تملق و چاپلوسى و در تبليغ نفس به قناعت و اقتصاد مىگويد :
اى عقل نازنين چو توئى مقتداى نفس * تا كى سراى طغرل و تا كى در طغان
خلقان حرص و آز بكش از سر اثير * وز ننگ مدح گفتن خلقانش وارهان
* * *
اگر جفت گردد زبان با دروغ * نگيرد ز بخت سپهرى فروغ
( فردوسى )
گر راست سخن گوئى و در بند بپائى * به زانكه دروغت دهد از بند رهائى
( سعدى )
دروغ از بنه آبرو بستُرَد * نگويد دروغ آنكه دارد خرد
( اسدى )
دروغ ايچ مسگال ازيرا دروغ * سوى عاقلان مر زبان را زناست
( ناصر خسرو )
شكايت از شماتت مردم
بازرگانى را هزار دينار خسارت افتاد پسر را گفت نبايد اين سخن را با كسى در ميان آرى گفت اى پدر فرمان تراست ليكن خواهم كه مرا بر فايده آن مطلع گردانى كه در نهان داشتن آن مصلحت چيست ؟ گفت : تا مصيبت دو نشود يكى نقصان مايه يكى شماتت همسايه .
مگو انده خويش با دشمنان * كه لا حول گويند شادىكنان
( گلستان سعدى )
در ايران به علت ناهمآهنگى تربيت خانوادهها ، مردم عاقل و مآلانديش به همسايه و خلقوخوى و راه و روش او توجه بسيار كردهاند و در پيرامون اهميّت و ارزش همسايه سخنها گفتهاند : « همسايه بد مباد كس را »
« همسايه به حال همسايه آگاه است » ( جامع التمثيل )
همسايه برادر شود .
همسايه را بپرس خانه را بخر . ( الجار ثم الدار )
تا ندانى كه كيست همسايه * به عمارت تلف مكن مايه
مردمى آزموده بايد وراد * كه به نزديكشان نهى بنياد
( اوحدى )