تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨
69 - اگر چراغ دل خواهى ، تن‌آسايى را بگذار . 70 - اگر كم‌خصمى خواهى به خويشتن مشغول باش . 71 - اگر خود را آسوده خواهى ، بد مكن . 72 - آزار را به هديه از پيش گير . 73 - در آن كوش كه به مرگ زنده شوى « 1 » .

آداب زندگى كردن با مردم

قطب الدين عبادى از علما و عرفاى قرن پنجم و ششم در آداب زندگى كردن چنين مىآموزد : « پس آداب زندگى كردن با مردم آنست كه اول از شر و فساد دست و زبان كوتاه كند ، تا به عار و عيب و دروغ و تقبيح احوال و تفحص در عيوب و مانند اين نيفتد . . . و در همه حال حق مردمان بر خويشتن زيادت از آن بيند كه حق خويش بر مردمان ، و به مال مسلمانان طمع نكند . . . پيوسته براستى و امانت و صدق و احترام و توقير مسلمانان زندگى كند . . . چون قناعت صفت خويش سازى در زندگى كردن از مردمان آسوده‌تر باشى و مردمان از تو آسوده كه بيشتر خلافها كه ميان مردمان مىافتد از زيادتى طمع و حرص مىافتد . . . چون آدمى بلا و رنج كسى نخواهد ، هيچكس رنج و بلاى او نخواهد . . . با همسايه همسايگى نيكو كن و در رنج و راحت با وى يكى باش . . . بسيار مخند كه خندهء بسيار دل را بميراند . . . « 2 » » .

يك پزشك مقاوم ، سرسخت و وظيفه‌شناس

حنين بن اسحق پس از آنكه در نتيجهء فراگرفتن زبان يونانى و سالها ممارست در علم طب استاد شد ، در دستگاه خليفه عباسى « متوكل » تقرب يافت . وقتى خليفه از او خواست كه يكى از دشمنان او را مسموم كند و انعام بزرگى از وى بگيرد با وجود تهديد و تطميع ، حنين بر اين دستور ناصواب گردن ننهاد و يكسال حبس شد . پس از آن بار ديگر خليفه او را فراخواند و او را در گرفتن پاداشى شايسته و انتخاب شمشير جلاد مخيّر كرد . اين‌بار نيز حنين پاى مقاومت فشرد و خطاب به خليفه عباسى گفت : من فقط علم و حذاقت خود را در راه منافع مردم به كار مىبرم . وقتى كه به قتل فورى تهديدش كردند شجاعانه گفت : اگر خليفه مىخواهد روح خود را عذاب كند مانعى نيست خليفه خنديد و او را بخشيد . از اين قبيل مردان شجاع و شرافتمند در دوران ظلم و استبداد قرون وسطائى به ندرت مىتوان يافت ( مقايسه كنيد با پزشك احمدى ) .
هامش
( 1 ) . تلخيص از پندنامه ماتريدى ( شيخ ابو منصور ) به كوشش ايرج افشار فرهنگ ايران‌زمين ج 9 صفحه 64 ببعد . ( 2 ) . از كتاب التصفيه فى احوال المتصوفه به تصحيح دكتر غلامحسين يوسفى صفحه 239 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 78 | مرتضى راوندى