طبقات ستمگر و ستمكش را بيان كرده است :
سخن كز روى دين گوئى چه عبرانى چه سريانى * مكان كز بهر حق جوئى چه جابلقا چه جابلسا
چو علم آموختى از حرص ، آنگه ترس كاندر شب * چو دزدى با چراغ آيد گزيدهتر برد كالا
در ميان شعرائى كه قبل از سنائى به شعر و شاعرى پرداختهاند نيز گاه مطالب انتقادى كه نشاندهندهء وضع عمومى مردم است به چشم مىخورد ، از جمله شهيد بلخى شاعر و متفكر قرن چهارم هجرى معتقد است كه « دانش » و « خواسته » يعنى مال و منال و علم و هنر در يكنفر جمع نمىشود ، ابو طيب مصعبى نيز با او همداستان است و در اشعار زير به نظام ظالمانه عصر خود كه در آن ابلهان و ناكسان در تنعم و آسايش زيست مىكنند و مردان فهيم و زيرك در تنگى و عسرت گذران مىنمايند ، حمله مىكند . اينك اشعار آنها :
اگر غم را چو آتش دود بودى * جهان تاريك بودى جاودانه
درين گيتى سراسر گر بگردى * خردمندى نيابى شادمانه
* * *
دانش و خواسته است نرگس و گل * كه به يكجاى نشكفند بهم
هركه را دانش است خواسته نيست * هركه را كه خواسته است دانش كم
« شهيد بلخى »
اشعار زير به قول ابو الفضل بيهقى ، منسوب به ابو طيب مصعبى است كه در دوران امارت نصر بن احمد صاحب ديوان رسالت بود . شاعر از بىعدالتىهاى اجتماعى شكايت مىكند :
جهانا همانا فسوسى و بازى * كه بر كس نپائى و با كس نسازى
يكى را نعيمى يكى را جحيمى * يكى را نشيبى يكى را فرازى
يكى بوستانى پراكنده نعمت * برين سخت بسته بر آن نيك بازى
چرا زيركانند بس تنگروزى * چرا ابلهان راست بس بىنيازى
چرا عمر طاوس و دراج كوته * چرا مار و كركس زيد در درازى
صد و اند ساله يكى مرد غرچه * چرا شصت و سه زيست آنمرد تازى
اگر نه همه كار تو باژگونه * چرا آنكه ناكستر آن را نوازى
به نظر آقاى محمد تقى دانشپژوه « متكلمان اسلامى » براى شناخت معرفت سه منبع ياد كردهاند : حس و خبر و نظر .
حس با آزمايش و تجربه و خبر با وحى و دين و نظر با استدلال پيوسته است .