تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
تا كه دهقانان چو عوانان قباپوشان شدند * تخم كشت مردمان بىبار و بىبر كرده‌اند از نفاق اصحاب دار الضرب در تقليب نقد * مؤمنان زفت را بىزور و بىزر كرده‌اند كار عمال سراى ضرب همچون زر شدست * زانكه زر بر مردمان يك سر مزور كرده‌اند مصحف يزدان در اين ايام كس مىننگرد * چنگ و بربط را بها اكنون فزونتر كرده‌اند كودكان خرد را در پيش مستان ميدهند * مر مخنث را امين خوان و اختر كرده‌اند اى مسلمانان دگر گشتست حال روزگار * زانكه اهل روزگار احوال ديگر كرده‌اند
در جاى ديگر در مقام انتقاد از اوضاع اجتماعى ، مظالم طبقات مرفه و فرمانروا و وضع اسف‌انگيز مظلومان و ستمكشان عصر خود را با صداقت و صراحت كم‌نظيرى توصيف و بر سالوس و رياى صوفيان خرقه‌پوش و بازاريان مال‌اندوز به سختى حمله مىكند :
اى دل غافل مباش ، خفته درين مرحله * طبل قيامت زدند خيز كه شد غافله روز جوانى گذشت موى سيه شد سپيد * پيك اجل در رسيد ساخته كن راحله خانه خريدى و ملك ، باغ نهادى ، اساس * ملك به مال ربا خانه به سود غله فرش تو در زير پا ، اطلس و شعر و نسيج * بيوهء همسايه را دست شده آبله او همه شب گرسنه تو ز خورشهاى خوب * كرده شكم چارسو چون شكم حامله . . . دزد به شمشير تيز گر بزند كاروان * بر در دكان زند خواجه به زخم پله « 1 » در همه عمر ار شبى قصد به مسجد كنى * گرچه به روى و ريا بركنى از مشغله در رمضان و رجب مال يتيمان خورى * روزه به مال يتيم مار بود در سله « 2 » مال يتيمان خورى پس چله دارى كنى * راه مزن بر يتيم دست بدار از چله صوفى صافى شوى بر در مير و وزير * صوف كنى جامه را تا ببرى زان زله
در يكى ديگر از قصايد خود بار ديگر آزمندى مردم رياكار و بىايمان عصر خود را برملا مىسازد :
. . . تا مهيا نشوى حال تو نيكو نشود * تا پريشان نشوى كار بسامان نشود تا تو در دايرهء فقر فرو نارى سر * خانهء حرص تو و آز تو ويران نشود هركه در مصر شود يوسف چاهى نبود * وانكه بر طور شود موسى عمران نشود تو چنان والهء نانى ، ز حريصى كه اگر * جان شود خالى از جسم تو ، يك نان نشود صد نمازت بشود باك نادرى به جوى * چست مىباشى تا خدمت سلطان نشود راه مخلوقان گيرى و نينديشى هيچ * ديو بر تخت سليمان چو سليمان نشود خانه سودا ويران كن و آسان بنشين * حامل عاقل با زيره به كرمان نرود
هامش
( 1 ) . كفه ترازو . ( 2 ) . سبد مارگيران .