در اشعار زير خاقانى شروانى از كردار و رفتار پدرش گله مىكند و از اينكه در دوران رشد و كمال ، پدرش او را از شاعرى منع و به بافندگى ترغيب كرده است شكايت دارد :
زين خام قلتبان پدرى دارم * كز آتش آفريد جهاندارش
همزاد بود آذر نمرودش * استاد بود يوسف نجارش
هم طبع او چو تيشه تراشنده * هم خوى او برنده چو منشارش « 1 »
منبر گرفته مادر مسكينم * از دست آن مناره خونخوارش
با آنكه بهترين خلف دهرم * آيد ز فضل و فطنت من عارش
كاى كاش جولهستى « 2 » خاقانى * تا اين سخنورى نبدى كارش
با اينهمه كه سوخته و پخته است * جان و دلم ز خامى گفتارش
او نايب خداست برزق من * يا رب ز نائبات نگهدارش
نامهء جانسوز خاقانى به نظامى ( از شروان به گنجه )
خاقانى در نامهء مشروحى كه به زين الدين نوشته از گنجه به نيكى و از شروان ، به بدى ياد مىكند و از جمله چنين مىنويسد : « . . . اين تحيت صادر است از اين صوب ناصوابى و خطّه بىخطرى ، مكمن ظلم و مسكن نفاق و بال خانه افاضل و بيت الشرف سفها ، اعنى شروان شر البقاع و اوخشها ، بدان مهبط سعد اكبر . . . اعنى گنجه خير البلاد و اطيبها .
سلام عليكم اى صاحبخطران دل صبحكم الله اى صاحبخبران دين ، حيّاكم الله اى دوستان نوح عصمت ، ايدكم الله اى برادران يوسف همت ، چونيد و چگونهايد ؟ آنجا كه شماايد روز بازار مردمى چون است ؟ نرخ وفا چگونه است ؟ متاع دانش چون ميخرند ؟ اينجا كه منم بارى صعب كساد است ، دانيد كه جز شما كس ندارم ، سفينه سازيدم كه طوفان نفاق است ، ذخيره دهيدم كه قحط سال وحشت است در سردسير حادثات گرفتارم » انطر و نانقتبس و من نوركم » در خشكسال نايبات جگر تفته ماندهام « افيضوا علينا من الماء فيضا « 3 » » .
نظامى گنجوى ، در ليلى و مجنون ، مردم را به بىآزارى دعوت مىكند و از صفاى باطن و خيرانديشى خود ياد مىكند :
تا من منم از طريق زورى * نازرده ز من جناح « 4 » مورى
دردى به خوشاب كس نشستم * شوريدن كار كس نجستم
هامش
( 1 ) . اره .
( 2 ) . بافنده .
( 3 ) . منشأت خاقانى تصحيح و تحشيهء دكتر محمد روشن صفحه 192 .
( 4 ) . بال .