براى آغاز قصهخوانى آماده باشد كه ناگاه . . . فراشى را هركه شما خيال كنيد از درآمد . همه گمان كردند كه صيت شهرت گلمولى « جناب فراش » را به اينجا كشانيده ، ولى اين اشتباه حاضران عمرى نداشت ، فراشباشى نهيبى به گلمولى كه به وسط معركه آمده بود زد و گفت :
برو بنشين سر جات . . . !
بعد رو به قهوهچى كرد و گفت اين چه علمشنگهايست درست كردهاى ؟ جناب داروغه فرمودهاند حق نداريد سهراب را بكشيد !
چرت همه پاره شد غير از قهوهچى و گلمولى همه ماستها را كيسه كردند . جناب فراش هم آن وسط ايستاده به خود مىباليد كه قدرتى نشان داد شايد هم مغرور بود كه از كشتن سهراب جلوگيرى كرده است .
قهوهچى گفت : سركار حالا بفرمائيد يك فنجان چاى ميل كنيد اينها كه مطلبى نيست اهميتى ندارد .
سركار كه حاضر بود علاوه بر چاى نوشيدن پكى هم به وافور بزند جواب داد البته مشهدى قربان قهوهخانهء تو حكم خانهء مرا دارد مىنشينم چاى هم مىخورم ولى جناب داروغه فرمودهاند سهراب را نكشند و حكم داروغه بروبرگرد ندارد .
فراش مشغول چاى خوردن شد مشهدى قربان قهوهچى كنارش نشست و در گوشى چيزى به او مىگفت و سر را تكان مىداد ، نجوايى هم با گلمولى به عمل آمد ، چند دقيقه بعد بر خلاف معمول پيش از آغاز قصهخوانى و شروع پايان داستان ، گرفتن چراغ الله را پيش كشيدند و تا صد تومان جمع نشد ول نكردند ، وجوه را تحويل فراش دادند . اين چراغ الله مال جناب داروغه بود كه اجازه دهد سهراب را بكشند .
گلمولى داستان را تمام كرد و يك چراغ الله ديگر هم كه البته به قدر اولى چرب و كلان نبود گرفت .
مىگفتند ، يعنى بعضى از فضولهاى قهوهخانه مىگفتند كه ميان جناب داروغه و سركار فراش و قهوهچى و گلمولى گاوبندى و يا به قول عربىدانها « مواضعه » شده بود كه خلق الله را سركيسه كنند . . . « 1 » »
داستانسرايى در ممالك اسلامى
از سرگذشت داستانسرايى در ايران قبل از اسلام اطلاع زيادى نداريم ، آنچه مسلم
هامش
( 1 ) . كريم كشاورز : فى مدة العلومه ، ص 136 به بعد .