جناب داروغه فرمودند سهراب را نكشيد
از چند شب پيش گلمولى در قهوهخانه . . . واقع در كوى . . . براى شنوندگان قصهء رستم و سهراب را مىگفت ، از وقتى قصه آغاز شده بود ، عدهء مشتريان و فروش قهوهخانه دو برابر شده بود . گلمولى تمام فوتوفنهايى كه از استاد آموخته بود يا از تجارب خويش كسب كرده بود به كار مىبست همين كه لب به سخن مىگشود همه گوش مىشدند حتى صداى پَر مگس را مىشنيدند همه سرفه را حبس مىكردند و نمىخواستند يك جمله يك كلمه يك حرف و حتى زيروبم سخن و دم نقال را نشنيده بگذرند . گلمولى هم الحق و الانصاف داد سخن مىداد .
هر شب داستان را سر بزنگاه آنجايى كه شنوندگان با دلهره منتظر نتيجه بودند قطع مىكرد و چراغ الله را مىگرفت و قصه را ناتمام مىگذاشت تا فردا شب شنوندگان را تشنه مىكرد منتظر مىگذاشت مستمعان پراكنده مىشدند و به خانههاى خود مىرفتند و همه در اين انديشه بودند كه كاش فردا شب زودتر مىآمد و به فيض محضر گلمولى زودتر مىرسيدند و باقى قصه را گوش مىدادند . گلمولى تنها قصه نمىگفت بلكه همهء نقشهاى پهلوانان داستان را هم بازى مىكرد ؛ پهلوانى رستم و زيبايى تهمينه و شجاعت و صباحت منظر سهراب و بىوفايى كيكاوس و خدعهء افراسياب و حمّال الحطب بودن هژير و شمايل گيو و جنگ رستم و سهراب و همه چيز اين افسانهء تاريخى را با حركات دست و سر و كج كردن لبولوچه و چشم و باد در گلو افكندن و زيروبم كردن صدا و گاه فرياد كشيدن و گاه آهسته غريدن مجسم مىكرد . شب چهارم داستان را به جايى رسانيد كه رستم بايد سهراب را بكشد نفسها بريده شد ، خاموشى ژرفى فضاى قهوهخانه را فراگرفت انتظارى كه سختتر از مرگ است بر قلبها و عقلها چيره شد همه گوش بودند و فقط گوش .
گلمولى كه هر شب از دولت سر شنوندگان رو بود به ناگهان داستان را قطع كرد و پايان قصه و چراغ الله را به شب ديگر گذاشت .
آنشب همه زود ترك حاضر شدند ولى گلمولى اندكى ديرتر آمد ، دلها مىتپيد مىخواستند نتيجهاى را كه همه مىدانستند و پايانى كه جملگى پيش از وقت اطلاع داشتند از دهان گلمولى بشنوند زيرا گلمولى واقعا در نقالى و در كار خود آرتيست بود .
گلمولى چپقى چاق كرد و در گوشهاى لميد و مشغول پك زدن و چاى نوشيدن شد چند دقيقهاى بيش به آغاز قصهسرايى ايشان مانده بود ، مشتريان به شتاب تهماندهء استكان چاى را قورت مىدادند كه براى شنيدن فارغ و آماده باشند .
گلمولى از جاى برخاست سرفهاى كرد باز هم سرفهاى كرد تا حنجره را صاف كند و