مىفهماند كه آنها نيز دستها را مقابل صورت بگيرند ، بعد مىگفت بگو به نذر تو ( مردم مىگفتند به نذر تو ) به دوستى تو ( مردم تكرار مىكردند ) يا امام زين العابدين . بعد مىگفت بكش به چهرهات گوشهء قبات را تكان بده تا اگر بلايى باشد بريزد بعد مىگفت : اگر بلا ديدى بلاى تو به جان من و بلاى من و تو به جون آن بىاعتقادى كه مىگويد از صنّار ( صد دينار ) پول درد دوا مىشود ولى از اسم امام زين العابدين دوا نمىشود ، بعد فرياد مىزد و مىگفت جناب درويش ، شاگرد او پاسخ مىداد اى و الله ، باز مىگفت يكنفر خواستم مرا صدا كند .
بگويد درويش اين يك بال مگس نقره را نذر امام زين العابدين مىدهم ، بعد از گرفتن هر قرانى دعايى فراخور حالدهنده مىكرد مثلا قران اول را كه مىگرفت و آن را به اسم چراغ اول مىناميد مىگفت اوّل سرى كه بالاى نيزه رفت سر حر بن شهيد رياحى بود ميان جوانها علم شوى ، دوم چراغ را كه مىگرفت مىگفت « به دولت زهرآلود حسن مجتبى آب شيرين به كامت تلخ نشود » ، سوم چراغ را كه دريافت مىكرد ، مىگفت سببساز كل عالم سببى برايت بسازد كه سه هزار مرد و نامرد حيران بمانند ، چراغ چهارم چارهساز كل بيچارگان چهار هزار قضا و بلا از جانت دور كند ، چراغ پنجم : پنج تن آل عبا ، ميان جوانها سرافرازت كند ، چراغ ششم :
شش شمع در 6 گوشه قبرش روشن كنى و قس عليهذا - بالاخره وقتى ديگر در كسى حوصله نمانده بود يا در جيب پولى نداشت چراغ اللّه را مىخواست يعنى آخرين قران را و مىگفت :
چراغ شاه خراسان اگر بشر ندهد * ملك به صورت انسان درآيد و بدهد
البته كسى كه اين پول را مىداد زيرچشمى به ديگران نگاه مىكرد و برخود مىباليد ، شايد هم مردم فكر مىكردند كه او ملكى است كه به صورت انسان بيرون آمده است .
در گوشهء ديگر قبرستان لوطى غلامحسين معركه گرفته و بساط حقهبازى باز كرده و مردم را دور خود جمع مىكرد و شروع مجلس او با اين شعر بود :
در اول هر كار بگو بسم اللّه * تا جمله گناهان تو بخشد اللّه
بعد اين شعر را مىخواند :
ز بسم اللّه چيزى نيست بهتر * نهادم تاج بسم الله بر سر
عجب تاجى است اين تاج الهى * بنه بر سر برو هرجا كه خواهى
در موقعى كه شاگرد او مىخواست كار مشكلى را در بازى انجام بدهد و از عهده برنمىآمد اين اشعار را مىخواند .
هيچكس در پيش خود چيزى نشد * هيچ آهن خنجر تيزى نشد
هيچ حلوايى نشد استاد كار * تا كه شاگرد شكرريزى نشد