مردم تهران را در حدود 60 سال قبل چنين توصيف مىكند : « عصرهاى پنجشنبه در اطراف قبرستان ازدحام غريبى بود يعنى فروشندههاى مختلف اجناس خود را از قبيل تخمه و گردو و بادام خشك يا توت يا كشمش سبز يا سياه و جوزقند و نانهاى كماجى و قندى و پادرازى و مانند آن به معرض فروش مىگذاشتند . يكى از اين خوراكيها را « معجون افلاطون » مىگفتند كه نوعى از ژله سفت با مخلفات مختلف مثل خلال بادام يا پسته يا آلوبالو و مانند آنها و در حجرههاى كوچكى كه در سينى حلبى تعبيه شده بود ريخته بودند ، بچهها يكشاهى مىدادند و با قلم فلزى هرقدر به يك ضرب مىتوانستند از آن جدا مىكردند و به دهان مىگذاشتند ، بعد قلم فلزى را به دست هر مشترى ديگر مىدادند . در داخل قبرستان جمعيّت فراوانتر و زيادتر بود زيرا در هر گوشه درويش با حقهبازى مشغول نمايش بود . مارگيران بوسيلهء نشان دادن مارهاى خود مردم را جمع مىكردند و پس از آنكه دور آنها پراز جمعيت مىشد به جمعآورى پول مىپرداختند . يكى از آنها كه اسمش درويش حسن بود . . . با خواندن اشعار مردم را جمع مىكرد بعضى از آن اشعار ، هنوز در خاطرم مانده كه مىگفت :
مارگيرى با يكى حربه به دست * رفت و در سوراخ مارى برنشست
ناگهان عيسى از آن در مىگذشت * مار چون عيسى بديد از سر گذشت
بعد شاگرد خود را كه چند متر آن طرفتر روبروى در نشسته بود مخاطب قرار داده فرياد مىزد . « جناب درويش » شاگرد او از آنطرف معركه پاسخ مىداد « اى و الله » . درويش حسن - مار چند نشان دارد ؟ شاگرد - پنج نشان : اول كبكنجير سر است ، دوم مدير گردن است ، سوم شاهدانه چشم است ، چهارم اگر در سايه بزند به آفتاب نمىرسد اگر در آفتاب زند به سايه نمىرسد ، پنجم اگر كف پاى شتر بزند پشم كاه ساربان را باد مىبرد . بارى پس از اينكه جمعيت زيادى را دور خود جمع مىكرد مجانا و بلاعوض همه را با تكرار كلمات و اورادى از آزار مار و عقرب براى مدت يكسال محفوظ مىداشت و من براى اينكه شما هم محفوظ بمانيد عين آن را اينجا مىنويسم : « كل پاپطال كوپندى كو پابندى ايها القطامه به حكم امير اميران بستم زهرت را دمت را نفست را ، به حق ابراهيم خليل الله ، موسى كليم الله ، عيسى روح الله ، محمد مصطفى على ولى الله دم از من فرمان از تو يا على . » بعد مىگفت اگر تا يكسال ديگر مار ترا زد ، خونى تو منم . اما پسر خود درويش حسن را بالاخره مار زد و مرد گويا ورد را خوب ياد نگرفته بود .
سپس قدرى از مزاياى سخاوت و انفاق در راه خدا صحبت مىكرد و بالاخره مىگفت حالا موقع دعاست و باز رو را به شاگرد خود كرده فرياد مىزد : جناب درويش ، شاگردش پاسخ مىداد اى و الله ، بعد باز مىگفت « دستت را بگير جلو صورتت » با اشاره به جمعيت