چون داستان بدينجا رسيد از نقل مابقى حكايت باز ايستادم و كشكول را پيش تماشاچيان يكانيكان بداشتم كه اكنون وقت آن رسيده كه شىء الله فقير مولا برسد و تا نرسد دنبال قصّه را نخواهم گفت : چون معركهنشينان را سخت تشنه تتمهء حكايت كرده بودم به زور قسمهاى غليظ و دعاهاى شديد و به مدد نفرينهاى آبدار و بلكه دشنامهاى نيشدار بر آن داشتم كه جيبها را در كشكول خالى كنند و كمتر كسى ماند كه چيزى نداده باشد .
پس دنبالهء داستان را بدينگونه آوردم آرى خليفه در باب تقاص در گوش هيزمفروش به نجوا ، سخنى چند بگفت . هيزمفروش زمين خدمت ببوسيد افسار خر بىپالان خود را بگرفت و به راه افتاد و پس از مدتى مانند آدمى كه به هيچوجه نقار و كدورتى با دلاك نداشته باشد به دكان او آمد و پس از خوشوبش معمول ، گفت خوب استاد گذشته گذشت و امروز نظر به شهرت و نامدارى تو ، من و يكنفر از بستگانم مىخواهم به نوبت خود مزهء استادى و چيرهدستى ترا در كار دلاكى به چشم آيا سر ما دو نفر را به چند مىتراشى على صقال با هيزمفروش قيمت را طى كرد ، و به تراشيدن سر او مشغول گرديد و همينكه سر هيزمفروش پاك و پاكيزه تراشيده شد ، دلاك گفت حالا نوبت رفيق تست بگو بيايد . هيزمفروش گفت اينكه اينجاست و فورا خواهد آمد از دكان بيرون رفت و افسار خر را كه در همان نزديكى بسته بود بدست گرفت به دكان كشيد ، اينك رفيقم ، بيا سرش را بتراش على صقال برآشفت كه تراشيدن سر چون تو حمارى براى من كم بود ، كه حالا بايد سر خرت را هم بتراشم ! ؟ گويا شوخيت گرفته و يا مرا ، دست انداختهاى ، هرچه زودتر برو گم شو . . . هيزمفروش يكراست شكايت به خليفه برد .
خليفه سرهنگى فرستاد و على صقال را با اسباب سرتراشى فى الفور به حضور بردند . خليفه رو به دو نمود و گفت چرا سر رفيق اين مرد را نمىتراشى مگر قرار شما به تراشيدن دو سر نبوده است ؟ على زمين خدمت ببوسيد كه يا امير المؤمنين صحيح است اما تا به امروز هيچگاه خر ، رفيق ايشان نبوده است . . . خليفه بخنديد كه راست است اما تاكنون پالان خر ، كى و در كجا جزو هيزم بوده است ؟ اگر پالان خر ، من حيث اينكه از جنس چوب است مشمول چوب مىشود چرا نبايد سر خر از حيث اينكه سر است داخل در مقاوله نباشد ، چون غرض اين مردم از سر رفيق سر خرش بوده بايد آن را بتراشى و گرنه بسزاى خود ، خواهى رسيد . پس على صقال با مبالغى صابون سر خر را در حضور خليفه تراشيد در حالى كه همه به ريشش مىخنديدند و به طعنه و طنز در حقش متلكهاى آبدار مىگفتند . . . « 1 » »
معركهگيران
آقاى دكتر باستان استاد سابق دانشگاه در كتاب افسانهء زندگى قسمتى از تفريحات
هامش
( 1 ) . حاجى باباى اصفهانى ، پيشين ص 73 به بعد .