تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 624

مساهمون:

ص٦٢٤
است . اما خودم خوب مىدانستم كه طبيب دردم استراحت و آسايشى بود كه به توفيق جبرى در آن گوشه مقبره نصيبم گرديد . پس از آن . . . تدارك معركه ديدم . . . جمعيت با گردنهاى كشيده و چشمهاى دريده دهانهاى باز دوروورم را گرفت . من در ميانه قدم‌زنان تعليمى در دست حكايتى را كه در اوقات دلاكى آموخته بودم بدينگونه براى سمنانيان نقل كردم : گفتم : راويان اخبار و ناقلان آثار چنين روايت كرده‌اند كه در ايام خلافت هارون الرشيد در بغداد دلاكى بود على صقال نام ، استادى چنان ماهر . . . كه شاعرى كه با او سابقه عداوت داشت در حقش گفته بود :
در حق سر تراش اين بازار * سخن راست بنده مىگويم مىكَند پوست از سر مردم * سخن پوست كنده مىگويم
. . . از قضاى روزگار روزى هيزم‌فروشى ناشى . . . به استاد على گفت بيا و اين چوبها را بخر . على صقال . . . گفت هر چوبى كه بر گردهء خر است مىخرم هيزم‌فروش قبول كرد . . . همين كه هيزم‌فروش بار خر را برزمين نهاد و بها خواست على صقال گفت نه به جان خودت تو همهء چوبها را تحويل نداده‌اى پالان خر هم از چوب است و داخل در معامله است و تعلق به من مىگيرد . هيزم‌فروش سراسيمه شد كه اى مسلمانان چوب هيزم كجا و پالان خر كجا ! كشمكش به درازا كشيد . . . آخر الامر على صقال بار خر و پالان خر را به زور گرفت و هيزم‌فروش بينوا را دست خالى روانه كرد كه هر كجا دلت مىخواهد برو ، لاى دست پدرت . هيزم‌فروش يكراست خود را به خانهء قاضى رسانيد و ما وقع را حكايت نمود ، قاضى هم كه از على صقال حساب مىبرد رو نشان نداد . هيزم‌فروش به نزد مفتى شهر رفت ، مفتى از مشتريان على صقال بود و حواله به شيخ الاسلام كرد . هيزم‌فروش دست به دامان شيخ الاسلام زد ، شيخ الاسلام گفت در اين مسئله نص صريحى نيست تا بتوان به شرح و نقل حكم قطعى در اين باب كرد . هيزم‌فروش از ميدان در نرفت عريضهء بالابلندى نوشت و در روز جمعه در وقت رفتن خليفه به مسجد ، به دست خود به خليفه داد . خليفه هيزم‌فروش را به حضور طلبيد . . . گفت اى مرد عزيز در اين دعوا لفظا حق با على صقال و معنا با تست اما چون احكام به لفظ قايم است و عقد بيع و شرى به كمك لفظ جارى مىشود ، پس همانا لفظ مناط اعتبار است ، و اگرنه چنين باشد ، احكام بىقوام و امور عامه بىنظام مىگردد . . . در عقد بيع هيزم ، لفظ همهء چوبها ذكر شده است و لهذا بايد همهء چوبها تعلق به دلاك بگيرد و چون پالان خر تو هم چوب است . . . پالان هم هست . . . پالان هم مال دلاك مىشود . آن‌گاه خليفه هيزم‌فروش را پيش خواند و سخنى چند آهسته در گوش او گفت به طورى كه احدى نشنيد . .