تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 610

مساهمون:

ص٦١٠

تفريح و رقص در بين چادرنشينان

مادام ديولافوا در حدود صد سال پيش مىنويسد : « در ميان آنها از دانش و كتاب خبرى نيست ، فقط شبها در كنار آتشى كه براى روشنايى مىافروزند پيرمردان قصه مىگويند و رسومى محدود از نسلهاى گذشته برايشان باقى مانده است . چادرنشينها گاهى نيز به وسيلهء درويشهاى دوره‌گرد سرگرم مىشوند و از حكايات يكنواخت آنها ، راجع به شكار و غارت لذت مىبرند . اخيرا گروهى رقاص را ديدم كه با سرپرستى مردى بداخم حركت مىكرد . . . فريادهاى دستهء موسيقى طنين مىاندازد و تنبك استوانهء مخروطىشكل صدا مىكند و سازهاى يك‌زهى خشمگينانه صداى چرخ زنگ‌خورده مىدهند ، پسرهاى جوان با موهاى بلند دامن زنانه پوشيده‌اند و آستينهاى بىانتهاى پيراهنشان را رها مىكنند ، قاشقكهاى فلزى به دست مىگيرند و رقصى شهوت‌انگيز اجرا مىكنند و روى پاشنه‌هاشان مىچرخند ، آستينها ، زمين را جارو مىكند و سپس مثل بالهاى سفيد بالاى سر رقاص از هم باز مىشود ، دامنها مىچرخند و زلفها روى صورتها پخش مىشوند . پسربچه در پشت ابرى از زلف پرگرد و خاك ناپديد مىشود تا تماشاگران بتوانند تصوير يك زن رقاصه را در خيال مجسّم كنند . حركات اين رقاصان از ملاحت بىبهره است و از اين موسيقى گوش‌خراش هيچ نغمهء منظّمى شنيده نمىشود ولى در عوض تابلويى درخشان ايجاد مىشود كه در آن درخشش ياقوتهاى بدلى فينه و تلألؤ نيم‌كره‌هاى كمربند به هم مخلوط مىشوند . . . عده‌اى از عربهاى لاغر . . . چفيه بر سر و عباى پشم شتر بر دوش دور رقاص را دايره‌وار گرفته‌اند . از اين ساززنهاى خشن خواستم بگذارند اشعارشان را بنويسم ، معلوم شد اشعار را حفظ نمىكنند بلكه خوانندگان بداهة و برحسب تخيلشان شعر مىگويند و اين سرچشمهء الهام هميشه به فراوانى از ميان لبهاى برنزىشان جريان دارد با وجود اين چند سطرى را دزدانه يادداشت كرده‌ام : « تو بخوابم آمدى و در خواب مهربانتر از بيداريت بودى ، خدا كند كه صبح نيايد و شب تا هزار سال طولانى شود . اگر خواب فروشى بود تو قيمت آن را نيز براى دلدادگانت مىافزودى ، تو را در خواب ديدم و از لبانت بوسه‌هاى لذت‌بخش گرفتم دست تو در دست من بود و كنار هم خفته بوديم . تا وقتى كه بيدار شدم دست راستم دستهاى تو را مىفشرد و دستهاى تو نيز دست مرا مىفشرد . تمام روز خواستم بخوابم تا شايد دوباره تو را ببينم ولى خواب به سراغم نيامد . چگونه مىتوانم دور از زيبايى اندامى به اين نرمى تن به زندگى بدهم . اگر زيبايى تو را به طاووس تشبيه كنند بىعدالتى كرده‌اند ، اگر بگويم درخت بيدى هستى كه در فردوس كاشته شده‌اى به تو توهين كرده‌ام ، اگر بگويم مرواريدى هستى كه در دل دريا مخفى
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 610 | مرتضى راوندى