شرايط و حالات ، وضع خود را دگرگون جلوه مىدهند ، به طورى كه حالت غضب و حلم ، عقل و عشق ، سرور و غم ، قدرت و گدايى ، امارت و چاكرى ، عاشقى و معشوقى ، فرمانبرى و فرمانروايى همه در يك شخص واحد ديده مىشود . » مالكم مىنويسد : « درويش صفر شيرازى يكى از بهترين قصهخوانهاييست كه من ديدهام ، حرفت قصهخوانى در ايران باعث شهرت و مايهء منفعت است و كسى كه در خدمت سلطان به اين منصب ممتاز است هميشه در حضور است و همچنين در سفرها ملتزم ركاب است .
مالكم كه در 1810 ميلادى بار ديگر به ايران آمده است در راه با ملا آدينه ، قصهخوان فتحعليشاه ملاقات مىكند و به قرارى كه مىنويسد : « زحمت طول منزل به حكايات و صحبتهاى شيرين او فراموش مىشد . . . « 1 » »
هنرپيشگان عهد كريمخان
رستم الحكما مىنويسد : « در آن دور عشرتخيز . . . مقلّدان و مسخرگان بسيار خوشطبع شيرين حركات ظريف مضحك بودهاند ، از آن جمله نجف مير حسن خان بود . . . استاد كافى پنبهدوز اصفهانى . . . و آقا لطفعلى صرّاف و آقا لطفعلى رزّاز و ملا محمد على صحاف هر سه نفر اصفاهانى و شيرينزبان و نيكوبيان و لطيفهگو با لطف صفا و نكتهسنج و با فصاحت و بلاغت و با طبع موزون و مجلسآرا و جامع جميع كمالات بودهاند و صادق سلطان لوطىباشى شيرازى و امثال وى كه هريك در فن تقليد و ظرافت بىنظير ، و اطوار شيرين غمزدا و حركات دلنشين فرحبخش از ايشان صادر مىشد و باطنا در خيرات و مبرّات . . . و جوانمردى و مهمسازى هريك فرد كامل بودهاند . . . « 2 » »
به عقيدهء الول ساتن
( E . Sutton )
« نزديكترين چيز به نمايش واقعى در ادبيات فارسى مقامات است كه دو تن از نويسندگان معروف ايرانى ، بديع الزمان همدانى و حريرى به آن سبك چيز نوشتهاند . اين نويسندگان گرچه خودشان ايرانى بودند به عربى مىنوشتند ، اما بسيارى ديگر از نويسندگان فارسىزبان از آنها تقليد كردند و مقامات بديع الزمان همدانى و حريرى در اسلوب نويسندگان طراز اول مثل سعدى و عبيد زاكانى مؤثر افتاده است . . .
نقالهايى كه از جايى به جايى مىبردند و خيمهشببازى ، معركهء لوطيها ، و شاهنامهخوانها هنوز در روستاها و قرى و قصبات ايران وجود دارد و قرنهاست كه سياحان اروپايى ضمن سير و سياحت در ايران به آنها عطف توجه نموده و دربارهء آنها چيز نوشتهاند . مثلا يك صاحبمنصب انگليسى ( ادوارد اسكات ورينگ ) كه در سال 1217 ه . ق به شيراز رفته بود ، با اين عبارت از
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ج 2 ، ص 196 .
( 2 ) . رستم التواريخ ، پيشين ، ص 410 .