سلطان دوايى داد به هوش آمدم ، رفيقش كفشى را كه در دنبال داشت بيرون آورد و به زمين زد كفش در هوا بلند شد و چون به پس گردن آن جوكى زد جوكى كمكم پايين آمد تا در برابر ما نشست . پس سلطان گفت مىترسم ديوانه شوى و گرنه مىگفتم كارهاى خارق العادهء ديگر بكند . « 1 » »
واصفى كه در اواخر عصر تيمورى مىزيسته در وصف هنرپيشگان آن ايام چنين مىنويسد :
شعبدهبازان و معركهگيران
« در تاريخ تسعمايه ( سال 900 ) از ولايت عراق شخصى به اسم بابا جمال به خراسان مىآيد و به اعمال خارق العادهاى دست مىزند . از جمله شترى داشت كه چون آواز و سرود مىخواند « شتر وى سر و گردن مىافشاند و آواز حزينى مىكرد كه گويا چيزى مىخواند و اين بابا جمال بز كبودى داشت در غايت عظمت و ريش آن بز در درازى به حدى بود كه نزديك به زمين مىرسيد . معركه مىگرفت كه قريب به هزار كس جمع مىشد . بابا جمال گردن آن بز را گرفته از معركه بيرون مىبرد كسى از اهل معركه انگشترين به كسى داده پنهان مىساخت بر وجهى كه هيچكس نمىدانست كه آن انگشترين با كيست بعد از آن بابا جمال آن بز را در معركه درمىآورد و رها مىكرد و آن بز مىگرديد و يكيك را بوى مىكرد ناگهان دست بر يكى مىزد تفحص مىكردند انگشترين از وى ظاهر مىشد ، اگر فى المثل صد نوبت اين كار مىكردند تخلف نمىكرد . بابا جمال به وى مىگفت كه اى بز به عشق محمد كه محمد نامى پيدا كن ، به گرد معركه مىگرديد و دست بر محمدنامى مىزد و علىنام را نيز پيدا مىكرد .
اين بابا جمال خرى داشت كه او را چمندر نام كرده بود . از براى وى صورتى بسته بود و هر عضوى از اعضاى وى را به چيزى تشبيه كرده كه اهل فضل و ارباب فصاحت و بلاغت او را تحسين مىنمودند و آن را مسجع و مصنع ساخته در آهنگ چهارگاه به نوعى ساز مىكرد و آن چمندر اصولى مىنمود كه عقل عقلا حيران مىشد ؛ و مىگفت اى چمندر ، زن عجوزى ، گندهپيرى عاشق تو شده و شيفتهء تو گرديده ، به جاى آب گلاب و به جاى جو مغز پسته و بادام قندى به تو مىدهد و تو را در سايهء درختى نگاه مىدارد كه از طوبى خبر مىدهد . . . و هرگز ترا بار نمىكند و همين آرزو دارد كه بر تو سوار شود و به حمام رود . اين سخن را كه مىشنيد لرزه بر وى مىافتاد و مىغلطيد و چهار دست و پاى خود را دراز مىكرد و نفس وى منقطع مىشد .
هامش
( 1 ) . سفرنامهء ابن بطوطه ، پيشين ، ص 567 .