كفش طلحك را از مسجد دزديده بودند و به دهليز كليسا انداخته ، طلحك مىگفت سبحان الله من خودم مسلمانم و كفشم ترساست .
طلحك را حق تعالى فرزندى داد . سلطان از او پرسيد كه نوزاد از چه جنس است ؟
گفت : از چه جنس مىخواستيد باشد از فقيران چه آيد غير از پسرى يا دخترى .
سلطان گفت : مردك مىگويى از فقيران پسرى يا دخترى آيد ، مگر از بزرگان چه آيد ؟ !
دلقك گفت : ظالمى ، ناسازگارى ، بدفعلى ، خانهبراندازى ، فاسقى ، بدكردارى ، فاجرى ، ستمكارى ، پليدى ، شقاوت آثارى ، خونريزى ، ناهنجارى !
سلطان گفت : كافى است حرف نزن خفه شو . . . « 1 » » .
دلقكان دربارى
در تاريخ طبرستان و رويان مرعشى آمده است : « كه خواجه اصيل الدين ابو المكارم ، نايب صدر ديوان استيفا بود و غازان بهادر را مسخرهاى بود كه صدور و اكابر و حكام را در ايوان به مسخرگى انفعال دادى و با همه بزرگان هزل و مزاح مىكردى مگر با « اصيل الدين » . امير غازان به او گفت : چون است كه با همه كس مزاح و اهانت مىكنى جز با اين خواجهزاده ؟
گفت : او مرد بزرگى است . امير فرمود او از اين بزرگان حاضر به چه چيز بزرگتر است ؟ مسخره گفت : بزرگى او اين است كه به يك دفعه مرا صد دينار مىدهد و ديگران دو دينار . امير فرمود اصيل الدين را حاضر كردند و از او سؤال كردند كه سبب اين معنى چيست ؟ خواجه اصيل الدين جواب داد كه مال دنيا را دو حاجت است . يكى براى آنكه به كسى دهند كه دستشان گيرد ، دوم اينكه به كسى دهند كه پاىشان نگيرد ، و گرنه فايدهء مال چيز ديگرى نيست . . . « 2 » »
عبيد زاكانى براى نشان دادن درجهء فساد و انحطاط اجتماعى دوران خود در چند مورد از گروه هنرمندان ياد مىكند .
لولئى با پسر خود ماجرا مىكرد كه « تو هيچ كار نمىكنى و عمر در بطالت بسر مىبرى ، چند با تو بگويم كه معلق زدن بياموز و سگ را از چنبر جهانيدن و رسنبازى تعليم كن تا از عمر برخوردار شوى ؟ اگر از من نمىشنوى ، به خدا ترا در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ريگ ايشان بياموزى و دانشمند شوى و تا زنده باشى در مذلت و فلاكت و ادبار بمانى و يك جو از هيچ چيز حاصل نتوانى كرد . . . « 3 » » در جاى ديگر مىنويسد :
« مسخرگى و قوّادى و دفزنى و غمازى و گواهى به دروغ دادن و دين به دنيا فروختن
هامش
( 1 ) . كليات عبيد زاكانى ، به اهتمام پرويز اتابكى ، ص 132 ، 296 ، 303 .
( 2 ) . تاريخ طبرستان ، پيشين ، ص 35 ، 36 .
( 3 ) . كليات عبيد زاكانى ، پيشين ، 274 .