پس آنگهى چو بر او خواند بوسه داد زمين * گر استماع كند بعد منت بسيار
. . . يكيش خام طمع خواند و يكى بدنفس * يكى كلنگى گويد يكى چه خوزى خوار
. . . هزار منت و خوارى تحمل افتد بيش * كمينه ناخوشى پردهدار و حاجببار
. . . خداى بر تو بانصاف گو نَه گه خوردن * نكوتر است زِ نان خوردن چنين صد بار
در اين معنى سخنان پرمغز سعدى و مولوى بيشتر جلب نظر مىكند :
گويند سعديا بچه بطال « 1 » ماندهاى * سختى مبر كه وجه كفافت معين است
اين دست سلطنت كه تو دارى به ملك شعر * پاى رياضتت بچه در قيد دامن است
يك چند اگر مديح كنى كامران شوى * صاحب هنر كه مال ندارد مغابن است
. . . از من نيايد اينكه بدهقان و كدخداى * حاجت برم كه كار گدايان خرمن است
صد گنج شايگان ببهاى جوى هنر * منت بر آنكه ميدهد و حيف بر من است
« سعدى »
اخلاق عالى به نظر مولوى :
تا كاسهء دوغ خويش باشد پيشم * و الله كه ز انگبين كس ننديشم
ور بىبرگى بمرگ مالد گوشم * آزادى را به بندگى نفروشم
« مولوى »
ظاهربينى و پولپرستى بعضى از مردم
احترام به ثروت و لباس اشخاص
متنبى كه معاصر سيف الدوله و عضد الدوله ديلمى است به جمع مال علاقه فراوان داشت چون علت اين معنى را پرسيدند ، گفت كه در سن جوانى با پنج درهم از كوفه به بغداد رفتم ، در بازار بغداد ميوهفروشى را ديدم ، كه 5 عدد خربوزه نورس داشت قيمت آن را پرسيدم گفت بدون سؤال و جواب راه خود گير ، كه اين خربوزهها خوراك امثال تو نيست ، بالاخره گفتم قيمت اين خربوزهها را بگوى گفت قيمت اينها 10 درم است 5 درهمى كه تمام دارائى من بود عرضه داشتم نپذيرفت ، در اينحال پيرمرد تاجرى از سرائى بيرون آمد ، ميوهفروش خود را به او رسانيد و پس از اداى احترام گفت خربوزههاى پيشرس و نوبر است اگر اجازه دهى به منزل فرستم ، پرسيد به چند ، گفت به پنج درهم ، گفت به دو درهم خريدارم ميوهفروش بىدرنگ ميوهها را به منزل او برد . متنبى چون علت اين كار را از ميوهفروش پرسيد گفت اين شخص مالك صد هزار دينار است ، متنبى مىگويد از اين واقعه دانستم هر كس صد هزار دينار
هامش
( 1 ) . بيكار ، مهمل .