تو برپايى آنجا كه مطرب نشيند * سزد گر ببرّى زبان جرى را
صفت چند گوئى به شمشاد و لاله * رخ چون مه و زلفك عنبرى را
به علم و بگو هر كنى مدحت آن را * كه مايهست مر جهل و بدگوهرى را
بنظم اندر آرى دروغى طمع را * دروغست سرمايه مر كافرى را
بسند است با زهد عمّار و بو ذر * كند مدح محمود مر عنصرى را ؟
من آنم كه در پاى خوكان نريزم * مرين قيمتى دُرّ لفظ درى را
ولى شعراى متملق دربارى كه جز كسب مقام و موقعيت و گردآورى مال و منال هدفى نداشتند در تملق و چاپلوسى بر يكديگر سبقت مىگرفتند ، غضائرى رازى در وصف كرم محمود جاهطلب ، خودخواه و متجاوز چنين مىگويد :
صواب كرد كه پيدا نكرد هر دو جهان * يگانه ايزد دادار بىنظير و همال
و گرنه هر دو جهان را كف تو بخشيدى * اميد بنده نماندى بايزد متعال
استاد سخن سعدى نيز با چاپلوسيها و تملقگوئيهاى بىمورد سر جنگ و مخالفت دارد و خطاب به ظهير كه گفته بود :
نه كرسى فلك نهد انديشه زير پا * تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان زند
مىفرمايد كه :
چه حاجت كه نه كرسى آسمان * نهى زير پاى قزل ارسلان
مگو پاى عزت بر افلاك نه * بگو روى اخلاص بر خاك نه
و در جاى ديگر از سر طعن و تعريض به انورى كه گفته بود :
گر دل و دست بحر و كان باشد * دل و دست خدايگان باشد
چنين مىفرمايد :
من اين غلط نپسندم ز راى روشن خويش * كه دست و طبع تو گويم ببحر و كان ماند
انورى شاعرى و مفتخوارى را محكوم مىكند
انورى كه خود از شاعران مديحهسراست گوئى از كار چاپلوسى و تملق و مداهنه به جان آمده ، در مدح مناعت و در مذمت شاعران گداطبع چنين مىگويد :
آلودهء منت كسان كم شو * تا يكشبه در وثاق تو نان است
راضى نشود به هيچ بىنفسى * هر نفس كه از نفوس انسان است
اى نفس برستهء قناعت شو * كانجا همه چيز نيك ارزان است
تا بتوانى حذر كن از منت * كين منتِ خلق كاهش جان است