تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
چندان‌كه مروتست در دادن * در ناستدن هزار چندان است
در جاى ديگر از شعرا مىخواهد كه به كارهاى مفيد و مثمر اجتماعى كه دردى از دردهاى اجتماعى را درمان مىكند دست يازند ، وى در حمله به گروه شعرا تا آنجا پيش مىرود كه « كناس » را از « شاعر متملق » برتر مىشمارد و از نياز طبع بشرى به شعر و ادب و امور ذوقى غفلت مىورزد .
اى برادر بشنوى رمزى ز شعر و شاعرى * تا ز ما ، مشتى گدا كس را به مردى مشمرى دان كه از كناس ناكس در ممالك چاره نيست * حاش لله تا ندارى اين سخن را سرسرى باز اگر شاعر نباشد هيچ نقصانى فتد * در نظام عالم از روى خرد گر بنگرى آدمى را چون معونت شرط كار شركتست * نان ز كناسى خورد بهتر بود كز شاعرى آن شنيدستى كه نهصد كس ببايد پيشه‌ور * تا تو نادانسته و بىآگهى نانى خورى در ازاء آن اگر از تو نباشد ياريى * آن نه نان خوردن بود دانى چه باشد مدبرى تو جهان را كيستى تا بىمعونت كار تو * راست مىدارند از نعلين تا انگشترى چون ندارى بر كسى حقى حقيقت دان كه هست * هر تقاضا ريش گاوى هر هجا . . . خرى مرد را حكمت همى بايد كه دامن گيردش * تا شفاى بو على بيند نه ژاژ بخترى
امير اومانى و كمال الدين اسمعيل مانند انورى شاعرانى را كه براى اخاذى و گرفتن « صله » به مدح و ذم اشخاص مىپردازند ، نكوهش مىكنند .
يا رب اين قاعده شعر به گيتى كه نهاد * كه چو جمع شعرا خير دو گيتيش مباد دل بدين شيوه چه بندى كه بجز خون سرشك * از دل و ديده در اين كار كسى را نگشاد خود از آنكس چه بكاهد كه تو گوئيش بخيل * يا بر آن كس چه فزايد كه تواش خوانى راد كاغذى پر كنى از حشو و فرستى به كسى * پس برنجى كه مرا كاغذ زر نفرستاد آن نه خود حجت شرعى نه خط ديوانيست * پس بدان خط به تو چيزيش چرا بايد داد
« امير اومانى » و كمال اسمعيل نيز در تأييد اين معانى مىگويد :
به چشم عقل نظر مىكنم يمين و يسار * ز شاعرى بتر اندر جهان نديدم كار هميشه بينى او را ز فكرهاى دقيق * دماغ تيز و دل خسته و جگر افكار جگر بسوزد تا معنيى بنظم آرد * كه بر محك افاضل برد تمام عيار براى پاكى لفظى شبى بروز آرد * كه مرغ و ماهى باشند خفته او بيدار چو شد تمام برد نزد ناتمام خرى * كه خود نداند كو شاعر است يا بيطار
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 56 | مرتضى راوندى