و مجلل حكيمباشى از پادشاه ، چنين بيان شده است : « معير الممالك به حكيمباشى پيشنهاد كرده بود كه « سرتاسر راه شاه را به جايى كه از مركب فرود مىآيد قماش ابريشمى و تا در باغ اطلس و از آنجا تا شاهنشين كه محل نشستن شاه است شال كشميرى بيندازد . ولى حكيمباشى كه در خود قدرت چنين كارى نمىديد گفت بهتر است كه در مسير شاه برگ گل بپاشيم ، گاوى جلو پايش سر ببريم و شيشههاى شربت فراوان در زير پاى اسبش بشكنيم . بالاخره پس از مشورت با حاجى بابا ، حكيمباشى « راه را با چيت ، باغ را با مخمل و حياط را با زربفت و اتاق را با شال كشميرى فرش مىكند . . . « و منجمان براى حركت شاه اسعد ايّام را معين مىكنند . . . فرشهاى نو گستردند ، شاهنشين را با شالى فرد و اعلا فرش كردند . . . فوّارههاى حوض را گشودند ، روى حوض ، مقابل ارسى و نشيمن شاه از برگ گل و رياحين تصاوير گوناگون ساخته ، گلدانها و كوزههاى بزرگ نارنج و ليمو و ترنج بر اطراف حوضها چيدند به نوعى كه طراوت بهار در انظار جلوهگر شد .
جمعى كثير از آشپزان سرخود ، و با اقتدار با ديگبر و مجموعه و طشت و سينى و لنگرى و دورى و بشقاب و كاسه و قدح و كوزه و فنجان شربتخورى و قهوهخورى در رسيدند .
حكيمباشى دستوپا را گم كرد كه شما را به خدا مگر خيال داريد تمام شهر را غذا بدهيد . . .
ناچار به اجاق همسايگان تجاوز نمودند ديگهاى سترگ پلو برپا شد . گذشته از آشپزان ، يك دستهء بزرگ هم از شربتدار و شيرينىپز پهلو به پهلو سرگرم تهيهء حلويّات و مشروبات و بستنىها و ميوهجات و افشرهها بودند . آنقدر چيزهاى هرگز نديده و ناشنيدهء گرانقيمت خواستند كه حكيمباشى وقتى چشمش به سياهه و صورت آنها افتاد كم مانده بود كه روح از بدنش پرواز كند ، آنگاه لوطىباشى يا دسته مقلّدان و بازيگران با بيست نفر زن و دنبكزن از قبيل احمدى و باقرى و اكبرى و بابائى وارد شدند .
ساعت مقرر . . . پادشاه به قصد خانهء حكيمباشى از ارك همايون بيرون آمد ، راهها را رفته بودند و آب پاشيده ، در پيش پاى قدم و حشم و ملتزمين ركاب شهريارى در هر قدم گلها نثار مىشد و حكيمباشى شخصا حاضر بودن سفره را و در ركاب همايون همپاى غلامان سواره ، با پاى پياده در حركت آمد . ريكايان « 1 » پيشاپيش دوان بودند و يساولان با كلاهها و گرزهاى مخصوص از چپ و راست « برو برو ، كورباش كورباش » گويان مردم را با شدت به دور مىراندند . زنها با روبندها ، بر بامها و در پشت ديوارهاى سوراخ سنبهدار ، به تماشا مشغول بودند . گروهى انبوه از فراشها و پيشخدمتان تركه و چوبهاى بلند به دست بر سر و صورت مردم مىزدند و بدين سوى و آن سوى مىدواندند . در عقب فراشان ، گروهى غاشيه بدوش و
هامش
( 1 ) . پسران زيبا و خوشلباس .