و آله الطّيبن الطّاهرين ، مىگويم و تو با اين قيد از آل او خارج مىشوى زيرا كه نه طيّبى و نه طاهر . « 1 » »
« شخصى نزد قاضى محمد آمد و دعوى كرد كه فلان مرا گفتست « گه مخور » گفت غلط گفتست تو برو كار خود را باش . « 2 » »
حكيمى در بزم طربى حاضر بود و مطربى به غايت بدآواز خوانندگى مىكرد و اهل مجلس متأذى بودند . حكيم گفت در كتب حكماى قديم ديدهام كه آواز كوف ( بوم ) دليل هلاك آدمى است ، اگر اين سخن راستست آواز اين مطرب دليل هلاك كوفست . « 3 » »
طلحك را خداى تعالى فرزندى داد سلطان پرسيد كه فرزند تو پسر است يا دختر ؟ گفت از فقيران چه آيد غير پسرى يا دخترى ؟ سلطان گفت اى مردك ! از فقيران پسر آيد يا دختر ، از بزرگان چه آيد ؟ گفت : بدفعلى ، ناسازگارى ، ظالمى ، خانهبراندازى . « 4 » »
مؤذنى تكبير گفت و مردم به تعجيل روى به مسجد نهادند و براى صف پيش ، بهم سبقت جستند ، ظريفى حاضر بود ، گفت و الله كه اگر مؤذن بجاى حىّ على الصّلوة ، حىّ على الزكوة مىگفت ، مردم در فرار از مسجد برهم سبقت مىكردند . « 5 » »
« جمعى به دعاى باران بيرون رفتند و همه اطفال مكتبها را با خود بردند . ظريفى گفت كه اين طفلان را كجا مىبريد ؟ گفتند تا دعا كنند كه ايشان بىگناهانند و دعاى بىگناهان مستجابست ، گفت اگر دعاى ايشان مستجاب شدى ، يك مكتبدار در همه عالم زنده نماندى . « 6 » »
« طبيبى ، ظريفى را ديد كه دو طعام غليظ ، با هم مىخورد ، گفت اين دو طعام با هم نمىسازند . روز ديگر شنيد كه آن ظريف بيمار شده به سر بالين او آمد و گفت نه ترا گفتم اين دو طعام با هم نمىسازند ؟ گفت اين زمان بارى بهم ساختهاند كه مرا از ميان بردارند . « 7 » »
« مردى از دولت به نكبت افتاده بود ، روزى در آن حال عطسهاى بزد ، جمعى كه نزديك او بودند گمان بردند كه مگر بادى از او جدا شده ، او را دشنام دادند ، ناسزا گفتند ، بخنديد و گفت عجب حاليست ، در ايّام دولت اگر نفخى از من جدا مىشد مردم آن را عطسه مىشمردند و رحمك الله مىگفتند و اكنون كه در نكبتم عطسهء مرا ضرطه حساب مىكنند و لعنك الله مىگويند . « 8 » »
هامش
( 1 ) . لطايف ، ص 177 .
( 2 ) . همان كتاب ، ص 192 .
( 3 ) . همان كتاب ، ص 199 .
( 4 ) . همان كتاب ، ص 296 .
( 5 ) . همان كتاب ، ص 325 .
( 6 و 7 ) . همان كتاب ، ص 325 .
( 8 ) . همان كتاب ، ص 325 .