تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
است كه از گذشت حضرت يوسف به حسن و لطافت وى هيچكس نشان نمىدهد ، ميرزا ، واله و شيداى او بود ، در عشق وى زارزار مىگريست و او را به نوعى آراسته بود كه هركه او را مىديد حلقهء بندگى او را در گوش مىكشيد : چهل زنگ زرين مرصع به دور كمرش ترتيب فرموده بودند و تاج منصف مرصّع و مكلّل به جواهر كه بر قبه‌اش دسته پرهماى تعبيه كرده بودند ، بر سر داشت ، ميرزا به وى گفت كه اين صحبت ( يعنى مجلس ) را خاص از براى تو ، انگيز كرده‌ايم . . . در آن مجلس حافظ بصير غزلى خواند و خواجه عبد الله صدر مرواريد فصل قانونى نواخت ، ديگر تمامى مجلس را حافظ غياث الدين شغل نمود . « 1 » »

فرموديد زنهاى ريش‌دار

در سالهائى كه اسماعيل خان پسر ظهير الدوله حاكم « رفسنجان » بود ( نيمهء دوم قرن سيزدهم هجرى ) ايل‌ها و ياغيان گاه و بيگاه به سرقت اموال مردم دست مىزدند ، اسماعيل خان ضمن سركشى منطقهء پاريز با لحنى اعتراض‌آميز به رجالى كه به استقبال او آمده بودند گفت : « ريش‌دارها زنان ريش‌دار ، شما اينجا بوديد و گذاشتيد بهارلوها گوسفندهايتان را ببرند ؟ « 1 » » آن روز مردم شرمنده بازگشتند پس از سه روز قاصدى خبر آورد كه بيست اسب از اسبهاى اسماعيل خان حاكم پاريز را نيز دزدان ربوده‌اند ، صبح روز بعد « خواجه حكيم پاريزى ، جدّ آقاى حكيمى كه پيرمردى شوخ و رك‌گو بود عبا پوشيد و راه افتاد و رفت به طرف خانهء حاكم و در زد و وارد باغ ديوانى شد و رفت جلو صفهء ايوان ايستاد و تعظيمى كرد و گفت : قربان ! فرموديد زنهاى ريش‌دار ! آمده‌ام عرض كنم همان دزدها اسبهاى حضرت و الا را هم برده‌اند ! مرحمت زياد . هنوز پيرمرد پا را از اطاق بيرون نگذاشته بود ، كه فراشها او را تا در خانه‌اش با پس‌گردنى بدرقه كردند ، اما او حرف خود را زده بود ! . « 2 » »

تفريح اهل علم و دانشمندان

مجالس بحث و گفتگوى دوستانه

يكى از تفريحات صاحبنظران و دانشمندان شركت در محافل علمى و فلسفى بود . مسعودى ضمن اخبار برمكيان در كتاب مروج الذهب مىنويسد : « يحيى بن خالد اهل بحث و نظر بود و انجمنى داشت كه اهل كلام از مسلمانان و غير مسلمانان از پيروان عقايد و آراء ، در آن فراهم مىشدند ، يك روز كه فراهم آمده بودند ، يحيى به آنها گفت : « دربارهء كمون و ظهور و قدم و حدوث و اثبات و نفى و حركت و طفره و اجسام و اعراض و جرح و تعديل و نفى و اثبات
هامش
( 1 ) . بدايع الوقايع : پيشين ، ج 1 ، ص 494 . ( 2 ) . پيغمبر دزدان ، پيشين ، ص 13 .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 522 | مرتضى راوندى