چراغانى مفصل كرده بود ، عكس بزرگى به روى ميز گذاشته بودند و دو جار بزرگ در دو طرفش روشن بود . . . « 1 » »
عكس از آقاى سيد محمد طباطبايى از بنيانگذاران مشروطيت بود .
ايرج ميرزا در ديوان خود ضمن قصيدهاى يكى از مجالس عيش و نوش دوران جوانى را چنين تصوير مىكند :
رفيق اهل و سرا امن و بادهنوشين بود * اگر بهشت شنيدى ، بساط دوشين بود
چه حال خوب و شب جمعهء خوشى ديدم * چه بودى ار شب هر جمعه حال ما اين بود
عجب شبى به احبّا گذشت و پندارم * كه چشم چرخ در آن شب به خواب سنگين بود
. . . تمام حرف وفا بر لب و صفا در چشم * نه در سرى هوس بد ، نه در دلى كين بود
نه از ميلسپو آنجا سخن ، نه از نُرمال * نه ذكر آنقُره ، نى صحبت فلسطين بود
نه گفتگوى رضا خان ، نه ياد احمد شاه * نه فكر مؤتمن الملك و ذكر چايكين بود
انار و سيب و به و پرتقال و نارنگى * كباب برهء خوب و شراب قزوين بود
. . . معاشران همه خوشروى و مهربان بودند * يكى نبود كه بدخوى و زشتآيين بود
نگارخانهء چين بود و بارنامهء هند * هزار چندان بود و هزار چندين بود
. . . بتول شور به مجلس فكنده با ويُلُن * قمر مطابق او در غناء شيرين بود
به يك تغنّى او در نشاط مىآمد * اگرچه قلب پدرمرده طفل مسكين بود
ز يك ترنّم او شادمان شدى گرچند * طلاق ديده زن ناگرفته كابين بود
. . . چو نيمى از شب بگذشت سفره آوردند * كه اندران خورش قيمه بود و تهچين بود
« شكمپرست كند التفات بر مأكول » * به خاصه كز سرشب بار معده سنگين بود
. . . خلاصه بر من مهجور ، راست مىخواهى * شبى كه در همهء عمر خوش گذشت اين بود
به يادگار شب جمعه گفتم اين اشعار * كه همچو بزم سزاوار شرح چونين بود
گمان نبود كه ديگر شبى چنين بينم * كه عمر من به حدود ثلاث خمسين بود
قاب پلو و سه شاعر بىقريحه
« براون قصهاى بسيار عاميانه دربارهء سه نفر مسافر يكى اصفهانى ، ديگرى شيرازى و سوّم خراسانى از قول حاجى صفر نامى قريب بدين مضمون در سفرنامهء خود آورده است كه خلاصه مىشود . شبى اين سه رهنورد قاب پلوى بدست مىآورند ، به پيشنهاد اصفهانى و موافقت ياران ديگر قرار مىشود ، هركس نتواند دربارهء ولايت خود شعرى بسازد وى را از قاب پلو سهمى
هامش
( 1 ) . عبد الحسين مسعود انصارى : زندگانى من ، ج 1 ، ص 7 .