تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
پند سيزدهم : بىقدر مردم را زنده مشمر . پند چهاردهم : اگر خواهى كه بىگنج توانگر باشى بسند « 1 » كار باش . پند پانزدهم : به گزاف مخر تا به گزاف نبايد فروخت . پند شانزدهم : مرگ به زانكه نياز بهم سران خويش . پند هفدهم : از گرسنگى به مردن به از آنكه به نان فرومايگان سير شدن . پند هژدهم : بهر تخايلى « 2 » كه ترا صورت بندد به نامعتمدان اعتماد مكن و از معتمدان اعتماد مبر . پند نوزدهم : به خويشاوندان كم از خويش ، محتاج بودن ، مصيبتى عظيم دان كه در آب مردن به كه از وزق زنهار خواستن . پند بيستم : فاسق متواضع اين جهان جوى ، بهتر از قراى متكبّر آن جهان جوى . پند بيست و يكم : نادان‌تر از آن مردم نبود كه كهترى را به مهترى رسيده بيند و همچنان به وى به چشم كهترى نگرد . پند بيست و دوم : شرمى نبود بزرگتر از آن‌كه به چيزى دعوى كند كه نداند وانگه دروغ‌زن باشد . پند بيست و سيم : فريفته‌تر زان كسى نبود كه يافته بنايافته بدهد . پند بيست و چهارم : به جهان در ، فرومايه‌تر از آن كسى نيست كه كسى را به دو حاجت بود و تواند اجابت كردن آن حاجت و او وفا نكند . پند بيست و پنجم : هركه ترا ، بىگناهى ، زشت گويد ، وى را تو معذورتر دار از آن كسى كه آن سخن به تو رساند . پند بيست و ششم : به خداوند مصيبت عزيز ، آن دردسر نرسد كه بر آن كس كه به سخن بىفايده گوش دارد . پند بيست و هفتم : از خداوند زيان بسيار ، آن زيان‌مندتر كه وى را ديدار چشم زيان‌مندى . پند بيست و هشتم : هر بنده‌اى كه او را بخرند و بفروشند آزادتر از آن كس بود كه گلوبنده بود . ( شكم‌پرست ) پند بيست و نهم : هرچند دانا كسى بود كه با دانش وى را خرد نيست آن دانش بر وى و بال بود . پند سىام : هركسى را كه روزگار او را دانا نكند هيچ دانا را در آموزش او
هامش
( 1 ) . لايق و كاردان . ( 2 ) . انديشه .